#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_225


_هستی: از چراغ قرمز بعد رستوران شروع میکنیم...

_اشکان: رواله بریم....

ی چهارراه بعد از رستوران ی چراغ قرمز بود.....

هر سه تامون پشت چراغ بودیم...

_هیوا: خدایی شبیه فیلماس...

_پری: ما خودمون فیلمیم خواهرم....

ماشین ما بین ماشین باربد و اشکان بود....رو به پری گفتم: به باربد بگو بندازه

اوتوبان صدر....تو شهر نمیشه...

_پری: باشه...

شیشه رو داد پایین و کله اشو بیرون برد....منم شیشه سمت خودمو پایین کشیدم و

رو به اشکان گفتم:بنداز تو صدر...هرکی دیرتر برسه به خونهی ما ی شام میده...

اشکان دستشو به نشونه ی باشه بالا اورد و منم شیشه رو بالا کشیدم....همزمان از

تو آینه به عقب نگاه کردم و گفتم:مهسا و هیوا...اگر میخوایید باد تو گوشتون نپیچه و تا

دو روز کر باشید شیشه رو بکشید بالا....

بعدم منتظر واکنششون نشدم و صدای آهنگو بالا بردم.....

عاشق این آهنگ بودم...هیجانش ی جور خاص بود....

دنده رو تو حالت درایو گذاشتم و دستی رو خوابوندم....به ثانبه شمار چراغ نگاه

کردم....5...4.....3.....2....

پامو محکم روی گاز فشار دادم و ماشین همزمان با سبز شدن چراغ با صدای بدی

از جا کنده شد.....





سعی کردم با اول با سرعت متعادل برم....باربد داشت سپر به سپرم میاومد اما پشت

سرم بود....معلوم بود داره مراعات میکنه...اشکان میشناخش...





میگه نیسم قلبت خورده ترک...

خب به درک..خب به درک...

میگه نیسم موندی تنها تک...

خب به درک....خب به درک...

اینقدر به عکسام خیره شو تا دق کنی...

romangram.com | @romangraam