#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_213


_نقطه ضعفتون....مگه شما خواهر برادر نقطه ضعفم دارین؟

_عشقمون.....

_بله بله حواسم نبود....

_پسرم چطوره؟

_مث باباش

_ینی داغون..

_ینی قوی...ینی مرد....

لبخندی زد و گفت:خوبه که شمارو دارم....

_برا ماهم خوبه پشتمون بهت گرمه....ولی سیاوش....

_جانم...

_نمیتونی تنهایی از پسش بربیای...بزار کمکت کنن....حداقل پدرت...

_ چاره ی دیگه ای ندارم...دراصل تنهایی از پسش برنمیام....برای اولین بار باید

تکیه بدم به اعتبار و پول پدرم...

_بیخیال...اونم پدرته....بعدا میتونیم پولو بهش برگردونیم....

_ تو اولین فرصت.....

_امشب تولد آرمانه...نمیخوای بریم؟

_چرا پاشو بریم خونه من ی دوش بگیرم لباس عوض کنم بریم...یکم به این

جشن نیاز دارم....

_اینجا لباس نداری؟

_فک نکنم چیز به درد بخوری باشه...

_پس پاشو بریم.....





( فصل پنجم )

هستی ) )

همگی تو باغ رستوران نشسته بودیم....این رستوران رو هممون دوست داشتیم و

این رضایت همگانی بیشتر به خاطر فضاش بود....دقیقا مثل ی فرحزاد کوچیک بود....ی

حیات بزرگ پر از درخت و فضای سبز و آبنما و خلاصه کلی چیز که ذهن آدممو حتی

برای چند لحظه از دغدغه های روزمره رها میکنه....

برنامه های ویژه ای واسه امشب داشتیم...با دخترا تصمیم گرفته بودیم برگردیم به

چند سال پیش....دورانی که وقتی باهم بودیم صدای قهقه هامون گوش فلک رو کر

romangram.com | @romangraam