#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_212
_باربد: جونم داداش؟
_سیاوش:من اصلا اعصاب درست و حسابی ندارم...فردا ی وکالت تام بهت میدم
همه چیزو بفروش...خونه...ماشین...زمین..... ویلا....به جز شرکت....
_هستی: خداروشکر حالا اونقدرام کار بیخ پیدا نکرد...حداقل شرکت موند....بقیشم
دوباره برمیگرده اصن غصه نخور داداشی
_سیاوش: اره چیزی نشد....فقط بعد ده سال کار کردن ی شرکت دارم که اونم
اعتبارش صفر شده.....ببخشید من حالم خوب نیست میرم تو واتاقم...
( هیوا )
سیاوش بلند شد و به سمت اتاق رفت....بابا فرهاد درحالی که با سر به سمت پله ها
اشاره میکرد گفت: برو پیشش الان فقط تو میتونی آرومش کنی....
زیر لب چشمی گفتم و منم دنبالش رفتم تو اتاق....
روی تخت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود...وقتی متوجه حضورم شد
سرشو بالا آورد و گفت: همه چی پرید.....
لبخند زدم و کنارش نشستم...دستشو تو دستام گرفتم و گفتم: ما همه چیز هم
دیگه ایم که کنار همیم...پس هنوز همه چیزمون سرجاشه.....
_ هیوا مجبورم خونه رو بفروشم....
_خونه ی پدرت بزرگه...دخترای دیگه که شوهرشون وضعشون خوب نیس اول
ازدواجشون میرن خونه پدرشوهر ما دو سال بعد....فردا جمع میکنیم میاییم اینجا....
_خونه..ماشینا...زمین....طلا...د� �ار....همه رو باید بفروشم...شاید دیگه نتونیم
مثل قبل زندگی کنیم....تو...مشکلی با این قضیه نداری؟
_نگران من نباش...من هرجا تو باشی همونجام....
_امروز تو خونه...یکم بداخلاقی کردم...ینی اعصابم از پدرت خورد بود سر تو
خالی کردم....ببخشید...
_مهم نیست...حق داری....پدرم اشتباه بزرگی کرد....
_روابط کاریمونو خودمون حل میکنیم....نمیزارم تو درگیرش بشی...اون هرچی
باشه پدرته تو نباید ازش ناراحت باشی....
_مرسی...
_بابت بابا هم ناراحت نباش....باربدم ناراحت کرد.....میخواست یکم گوش ما
دوتارو بکشه دست گذاشت رو نقطه ضعفامون....
romangram.com | @romangraam