#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_204
میبرنم....اونم به زور....
بعدم دستشو اورد بالا....با چشم به دستبند اشاره کرد و گفت: میبینی که.....
_سرهنگ:کافیه دیگه....بریم...
_سیاوش: نمیشه بدون دستبند بریم...من خودم باهاتون میام...
_سرهنگ: نمیشه آقا قانونه...بریم....
نگاهشو ازم گرفت و درحالی که داشت دنبال اون سرهنگ میرفت بیرون گفت:
یادت نره به باربد زنگ بزنی.....
بعدم بدون اینکه نگام کنه از در رفت بیرون....
سیاوش از در بیرون رفت و در با بدترین صدای ممکن بسته شد....
دیگه تو پاهام جونی برای ایستادن نمونده بود....همونجا زانو زدم و به در بستهی
خونه خیره شدم....شوهرمو بردن....خدایا چرا باهام اینجوری میکنی....بغض بدی به گلوم
چنگ میزد....شوهرمو بردن ینی باید باور کنم؟! اونم با این حال؟! اونم وقتی که من
نمیدونم چی اینقدر تونست یک دفعه رفتارشو با من عوض کنه.....دلم میخواست هوار
بزنم و تمام خونه سر خودم خراب کنم..... آخ بابا.... تو چه کردی با زندگیه دخترت که
دامادت دیگه حتی به زن باردارشم رحم نمیکنه....بابا چرا دوباره اشتباه سالهای قبلت رو
تکرار کردی....بابا نابودمون کردی....
بی قرار بودم....با وجود تمام رفتارهای ضد و نقیضش میخواستمش...بهش نیاز
داشتم.....اون شوهرم بود....هرکاری هم میکرد بازم دوسش داشتم....سعی کردم به جای
آه و ناله ی کاری بکنم....از جام بلند شدم و بلافاصله به سمت تلفن رفتم و شماره ی
باربد رو گرفتم....جواب نمیداد....ی بار دیگه گرفتم....دیگه داشتم نا امثید
میشدم...خواستم قطع کنم و به کارخونه زنگ بزنم که صداش تو گوشم پیچید: الو
هیوا...
با بغضی که بدجور صدامو میلرزوند گفتم: با..باربد...
_هیوا من توی ی جلسه ی مهمم...بهت زنگ میزنم....
_قطع نکن باربد...
_چی شده هیوا....صدات چرا اینجوریه...
_باربد سیاوشو بردن..
_واااای خدای من....کی؟!
_نمیدونم.....آشنا نبود فقط سه تا مامور بودن....باربد جون هیوا ی کار بکن....
_باشه هیوا باشه....آروم باش....آروم باش دختر اون بچه تو شیکت نابود میشه
الان....آروم....دستمو گذاشتم روی شکمم...بچه؟!!! الان هیچی برام مهم نبود...من فقط
romangram.com | @romangraam