#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_205


شوهرمو میخواستم.....

_باربد حالا چی میشه....

_نمیدونم....احتمالا چون طلبش سنگینه وصیغه ی سنگین برای آزادی موقتش

میخوان....

_باربد...طورو خدا ی کاری بکن...جون هستی بیارش بیرون...

_باشه هیوا باشه نیازی نیست قسم بخوری....کدوم آگاهی بردنش؟!

_ گفت (......)

_باشه...من الان میرم اونجا ببینم چیکار میتونم بکنم....توام برو خونه آقا

فرهاد....زنگ میزنم هستی هم بیاد پیشت....نگران نباش عزیزم...

_باشه...

_فعلا....

گوشیو قطع کردم....به سمت اتاق خواب رفتم تا کیفمو بردارم و برم خونه بابا

فرهاد که چشمم به عکس روی دیوار افتاد....عکس عروسیمون.....کیفمو برداشتم...ی

نگاه دیگه به عکس کردم....دلم طاقت دوریشو نداشت....هر روز این موقع پیشم نبود اما

الان....نمیدونم چرا دلم بیشتر براش تنگ شده...دستمو جلوی دهنم گرفتم که بغضمو

خفه کنم...این بغض لعنتی اگر سر باز میکرد دیگه نمیتونستم کاری کنم....بدو از اتاق

خارج شدم به سمت پارکینگ رفتم....





هستی ))

همه نگران و بی قرار تو پذیرایی نشسته بودیم....حال خودم تعریفی نداشت اما

سعی داشتم هیوا رو آروم کنم...واقعا مسخره بود...خودمم به هیچ کدوم از حرفایی که

بهش میزدم مطمئن نبودم...اینکه چیزی نیست...اینکه سیاوش برمیگرده...اینکه میتونه

وضعیت شرکت رو مثل قبل بکنه......و مهمتر از اون اینکه باهم این مشکل رو حل

میکنیم....برادرمو میشناختم....سیاوش همیشه اخلاقای خاص خودشو داشته....شاید

خیلیاش برای کسی قابل درک نباشه اما سیاوش رو همین اخلاقای خاصش دوشت

داشتنی کرده....مطمئن بودم به هیچ کس اجازه ی دخالت توی اینکارو نمیده حتی

بابا....اگرم الان به باربد گفته بیارتش بیرون واسه این بوده که دیگه واقعا چاره ای

نداشته....

مامان از وقتی که خبر ورشکستگی سیاوشو شنیده بود خودشو تو اتاق حبس کرده

بود و ی بند اشک میریخت....بابا هم فقط نشسته بود و به ی نقطه ی نامعلوم خیره شده

romangram.com | @romangraam