#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_203
خودش ساخته بدون تکیه به اسم و رسم پدرش....و حالا میخوان تمام زندگیشو
بگیرن....من...من مثل مادرم نبودم....مادرم زن فوق العاده ای بود اما زیادی اهل مادیات
بود....خب هیچکس کامل نیست...ایراد مادر منم این بود....ی جورایی خوبی و بدی آدما
رو با حسابای بانکیشون میسنجید...دست خودشم نبود...از اول اینجوری تو گوشش خونده
بودن....هم پدرجون و هم مادرجونم با این تفکر بزرگش کردن...اما پدر من همیشه
برخلاف مادرم میگفت خوبی آدما به دلشونه....همین تفکر مادرم بود که باعث شد بعد از
شنیدن خبر ورشکستگی بابا قلبش تاب نیاره و از حرکت بایسته.....اما من مثل مادرم
نبودم....بیست و پنج سال تو ناز تو نعمت بودم حالا بیست و پنج سالم سختی
بکشم...اتفاقی نمیاوفته که....من فقط سیاوشو میخوام...میخوام که اون کنارم
باشه....شرایط برام مهم نیست فقط میخوام شوهرمو داشته باشم..... با صدای باز شدن در
سرمو بلند کردم..... نگاهم توی چشمای سرخ از عصبانیتش ثابت موند...بی اختیار از جام
بلند شدم و خواستم بهش پناه ببرم که با ی دست منو کنار زد و بدون اینکه درو ببنده و
یا حتی کوچکترین نگاهی بهم کنه به سمت اتاق خواب رفت.....همینجور مات و مبهوت
وسط پذیرایی وایساده بودم و به در بسته ی اتاق نگاه میکردم.....حالم اصلا تعریفی
نداشت...به زور روی پاهام وایساده بودم....سوالایی که تا اون لحظه تو مغزم رژه میرفت
کنار رفت و اینبار فقط یک سوال بود که تمام ذهنمو درگیر کرده بو...اینکه این رفتار
سیاوش برای چی بود؟!!
سرمو تکون دادم که افکارم کنار برن و بتونم تصمیم بگیرم....نفس عمیقی کشیدم
و خواستم برم سمت اتاق که با صدای یالای مردی به سمت در ورودی برگشتم..... دوتا
سرباز و یک مرد که از درجه های روی شونه اش حدس زدم که سرهنگ باشد وارد
خونه شده بودن...هاج و واج خیره شده بودم بهشون که اون سرهنگه گفت: ببخشید
خانم....میشه سریعتر آقای تهرانی رو صدا بزنید....
خواستم لب باز کنم و بگم نه که صدای سیاوش از پشت سر مانع شد: لازم
نیست....من حاضرم....
برگشتم و بهش نگاه کردم....لباسشو عوض کرده بود و منتظر ایستاده بود....رو به
من کرد و گفت: زنگ بزن به باربد بگو بیاد آگاهی (....)
همون لحظه یکی از سربازا به سمت سیاوش رفت ودستبندی که توی دستش بود
رو یک سرش رو به دور مچ خودش و سر دیگه اش رو به مچش سیاوش بست....باورم
نمیشد....نفس کشیدن برام سخت شده بود....نگاهم بین دستاش و چشماش در نوسان
بود.....بریده بریده گفتم: کجا...کجا داری میری؟!
اخم غلیظی کرد و گفت: جایی نمیرم...به لطف خراب کاریای پدرتون دارن
romangram.com | @romangraam