#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_196
_هستی: حیف که حامله ای مجبورم مراعات کنم...
هیوا خواست حرف بزنه که با صدای زنگ کلا حرف تو دهنش ماسید.....
_پری: فک کنم مهساس...
با اومدن مهسا اکیپ دیونه بازیمون تکمیل شد و تا شب کلی چرت و پرت
گفتیم....خیلی وقت بود اینجوری دور هم جمع نشده بودیم...دخترام زنگ زدن
شوهراشون اومدن و ی شام مشتی دور همی زدیم بر بدن...همچین میگم دور همی
انگار ما سالی یبار همدیگه رو میبینیم....خوبه همین دیروز از هم جدا شده بودیم....چیکار
کنیم دیگه ی مشت دیونه ایم افتادیم به جون هم تشکیل اکیپ دادیم....
بعد از رفتن بچه ها به سمت باربد رفتم و بی بهانه خودمو تو آغوشش جا
دادم...چقدر خوب میشد اگه میتونستم همیشه اینجا بمونم....چقدر خوب بود که همیشه
این آرامشو داشتم....سرمو بیشتر روی سینه اش فشار دادم و گفتم:چقدر اینجا خوبه....
درحالی که موهامو نوازش میکرد گفت: جایی که تو توش باشی همیشه خوبه...
ناخداگاه لبخند زدم و خودمو به سختی از مأمن آرامشم بیرون کشید...
دستمو گرفت و درحالی به سمت یکی از مبلا میکشید گفت: بچه چی بوده؟!
_اینجوری که تو سونوگرافی بهشون گفتن پسره....
باربد سرشو تکون داد و گفت: خوبه...
احساس کردم غم توی صداشه....ی لحظه حس بدی نسبت به خودم پیدا
کردم....بی توجهی من بود که حق پدر شدن رو ازش گرفته بود.... نشستم روی پاش و
بدون اینکه فک کنم گفتم: هرمردی دوست داره پدر بشه....توام دلت میخواد بابا بشی
مگه نه؟؟
لبخندش عمیق تر شد...نگاه خیره اش رو از رو به رو گرفت و درحالی که دستمو
توی دستای مردونش میگرفت گفت: من همین که شوهر شمام از سرمم زیاده...
_ولی میخوای باربد....
_چون قول دادم بهت دوروغ نگم این جوابو میدم....آره...
درحالی که بغض توی گلومو خفه میکردم گفتم: حق داری...
فشار کمی به دستام اورد و گفت: دوست دارم پدر بچه ای باشم که تو مادرشی...
_اما شاید...
romangram.com | @romangraam