#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_195
بگیره...
بعدم بدون خداحافظی گوشیو قطع کرد....
گوشیو از گوشم فاصله دادم و متحیر بهش نگاه کردم...این چرا امروز موج گرفته
بودش من که چیزی نگفتم....
همون لحظه صدای پری باعث شد از فکر بیام بیرون و نگاش کنم: زنگ زدی؟!
_آره...
_چیکار داشت؟!
_هیچی....کی بود در زد؟!
_هیوا بود....درو باز گذاشتم داره میاد بالا...
همون لحظه صدای پر انرژی هیوا باعث شد هردومون بهش نگاه کنیم: به
به...ســــلام بر خل و چلای خودم....
_پری:کوفت...
_هستی: زهرمـــار
_هیوا: مرسی مرسی منم دوستون دارم...اینقدر منو مورد لطف و رحمت خودتون
قرار ندین....
_هستی: خوبی؟
هیوا درحالی که روی یکی از مبلا میشست گفت: اووووف مردم از خستگی...
_پری: حالا همچین میگه انگار پیاده اومده.....
_هیوا: من حاملـــم حامــــله...اصن حالیت میشه این چیزا؟!
_پری: اووووو خب حالا پاشو جمع کن کاسه کوزتو....همچین فیگور میاد انگار
قراره پسرشاه پریونو به دنیا بیاره...
هیوا دستشو به نشونه ی برو بابا تکون داد و فنجون شکلات پری رو از روی میز
برداشت و گفت: شکلات خوردین؟!
_هستی: نه اگه دقت کنی میبینی نفت خامه....
_هیوام: نفخ نکنی؟!
_پری: نچ...ما عادت داریم طوریمون نمیشه این چیزا به شما نمیسازه...
_هیوا: هستی منم میخوام....
به آشپزخونه اشاره کردم و گفتم: پاشو برو درست کن بخور...من ظرفیت پذیراییم
ی نفره...بیشتر از ی نفر خسته میشم....
_هیوا: نچ نچ نچ....خدا به داد باربد برسه....داداشم دستی دستی حیفو میل شد....با
دست خودمون ریختیمش تو جوب آب
romangram.com | @romangraam