#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_194






( هستی )

با دومین بوق جواب داد: بله....

_سلام مادرجون...

_چه سلامی چه علیکی دختر صد بار زنگ زدم چرا جواب نمیدین؟!

درحالی که چشمام قد تلبکی خونه ی مادربزرگه شده بود با تعجب گفتم:

زنــــــگ زدیــــن؟!!!

_ چیه؟!! نکنه نباید به خونه پسرمم زنگ میزدم...

_نه نه نه مادرجون....منظورم این بود که تلفن دوبار بیشتر زنگ نخورد....

_اااا جدی ینی من دارم دروغ میگم...

_نــــه نه...

_پس چرا جواب ندادی...حوصلمو نداشتی...

_نـه مادرجون این چه حرفیه.....من فقط دستم بند بود خبرمرگم....اصن متوجه

نشدم شماییید.....

_ینی کارای مضرخف تو از تماس من واجب تره؟!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مادرجون غلط کردم....

_میخوای منو از سر خودت باز کنی؟!!

_نه بخدا مادرجون شما اجازه بدید من حرف بزنم...

_ینی من وراجم؟!!!

_یا خــدا...

_چی شد؟!

_هیچی....مادرجون کارم داشتین؟!

_ینی دهنمو ببندم حرف نزنم؟!

_مادرجون شما امروز حالتون خوبه؟!

_ینی من دیونه ام؟!!!

دستمو به مبلی که کنارم بود گرفتم وآرم خودمو روش پرت کردم و گفتم: نه مادر

جون ابن چه حرفیه...منظورم این بود امری داشتین با من...

_بله کارت داشتم ولی الان با اینهمه توهین دیگه ندارم...

_مادرجون من چه توهینی کردنم؟!

_هیسسس وقت منو نگیر دختره ی لاغرمردنی....باربد اومد بگو با من تماس

romangram.com | @romangraam