#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_197


پرید وسط حرفم و گفت: ما خیلی وقت داریم....

_اما امکان داره من دیگه باردار نشم....

این حرفو پزشکم بهم زده بود...دقیقا دیروز که از شمال برگشتیم به اسرار من

رفتیم دکتر....دکتر گفت احتمال اینکه دیگه باردار نشم زیاده...

باربد نفس عمیقی کشید وگفت: جدا میشیم....

مثل برق گرفته ها از جام پریدم و خیره شدم بهش...باورم نمیشد....حس میکردم

تمام بدنم تو ی لحظه یخ بست... بریده بریده گفتم...بـا...باربــ...باربــد جدی میگی؟!

باربد سرشو به عقب پرت کرد و زد زیر خنده....نمیفهمیدم...این چرا داره میخنده....

سرشو بلند کرد و درحالی که خیره شده بود تو چشمام دستمو کشید...ناخداگاه

دوباره روی پاش نشستم....سرمو به سینه اش چسبوند و گفت: دیــونه...چه سریع هم

باور میکنه...مگه دیونه ام نفسمو از خودم جدا کنم؟!





مشتای ظریفمو روی سینه اش کوبیدم و گفتم: خیلی بدی باربد خیلی بدی...الکی

گفتی؟!

_معلومه الکی گفتم عیال....

_حالا میشه درست جوابمو بدی؟!

_ینی چی؟

_ینی چی نداره....صاف و پوس کنده بگو اگه باردار نشم چی؟

_اصلا برام مهم نیست....به زندگی عادیمون ادامه میدیم...مثل همین الان خوب

بودن تو برام مهمتره...





_اما ما بچه میخواییم...

_هستی جان...سعی میکنیم درمان بشیم...اگه...اگه نشد...میریم ی بچه از

پرورشگاه میاریم

_اما من میخوام خودم...

_هیسسسس...چه فرقی میکنه...این افکار مضخرفه صد دهه ی پیش تو ذهن

مدرن تو چه جوری جا گرفته؟

_ بــاربـــــد...بچه اونیه که از گوشت و پوست و استخون خودت باشه.....



romangram.com | @romangraam