#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_170




سکوت خفقان آور و جو سنگین خونه برام غیرقابل تحمل بود برای همین سکوت

رو شکوندم و گفتم : لوله اشپزخونه چیشد؟

آرمان دستشو تو خرمن موهاش فرو کرد و گفت : تعمیرکارو اوردم لوله رو تعمیر

کرد فعلا لوله سالمه....

سری به نشونه ی باشه تکون دادمو به سمت اشپزخونه رفتم....





( مهسا )

به ساعت مچی استیل روی دستم نگاه کردم.....دیشب وقتی اشکان بعد از اون

جنجال خونه ی پریناز رسوند خونه گفت تا وقتی که دلم باهاش صاف نشه تو استدیو

میمونه...صبحم زنگ زد گفت فاطمه میخواد باهات حرف بزنه و تو پارک نزدیک

استدیوقرار گذاشت.....

با صدای آشنای زنونه ی کسی سرم رو به سمت منبع صدا چرخوندم

به دست های منتظرش و لبخند روی لبش دقت کردم....آره...خودش بود...همون

دختره که اونروز دیدمش....بیشتر از این منتظر نزاشتمشو دستامو با تردید پیش بردم و

دستاشو فشردم....

ب سلام کوتاه به مردی که همراهش بود کردم و گفتم: اشکان کجاست؟!

به جای اون مرد فاطمه جواب داد و گفت: تو استدبو موند....گفت نمیاد که تو فکر

نکنی حرفای ما تحت تاثیر حضور اونه....

دوباره نگاهم به یمت اون مرد چرخید....احتمالا شوهرش بود.....از قضاوتم هم

شرمنده بودم و هم نبودم...چون هرکسی جای من بود همین فکرو میکرد...حسابی به

فکر فرو رفته بودم ولی با صدای فاطمه که مکرر اسم منو صدا میزد خیره شدم و اروم

گفتم:بله؟میشنوم.....

فاطمه دستشو مشت کرد و به ناخونای دستش که لاک قرمز رنگی روشون

خودنمایی میکرد خیره شد.....لبش رو با زبونش تر کردو گفت:مهسا جون نمیدونم تو چه

فکری راجب من میکنی اما اینو میدونم که همهاش ی سوتفاهمه....من طراح لباس

اشکانم...اشکان...خب...ببین مهسا...اشکان میخواست سورپرایزت کنه...من خیلی بهش

اصرار کردم که بهت بگه...که بهت بگه تا این سوئ تفاهمات پیش نیاد ولی گوش

نکرد....گفتم بهت بگه که هم پنهون کاری در کار نباشه هم خودشو و ذهنشو آزادتر کنه

اما حاضر نشد....گفت میخواد کسی که تو تمام این سه سال که اون برای مجوز گرفتن

romangram.com | @romangraam