#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_171
خودشو به آبو آتیش میزده همراهش بوده اونو روی سن درحالی که به تمام آرزوش واسه
کارش رسیده ببینه....مهسا اشکان تورو خیلی دوست داره باور کن.....
لبم رو بندون گرفتم و گفتم: پس اون وضع...اون شرایط...تنها توی خونه....
_مهسا ما تنها نبودیم...نادرم همراه ما بود( به مرد کنارش اشاره کرد )
ولی درست وقتی من میخواستم اندازه های اشکانو بگیرم گوشیش زنگ میخوره و
دیگه نمیدونم کجا محو میشه که متوجه اومدن تو نمیهش....من داشتم اندازه اشکان رو
میگرفتم...باکر کن هیچ چیز دیگه ای نبوده....حالا اینکه تو....تو زمان و شرایط بدی
دیدی ...تقصیر اشکان نیست...به خدا اتفاقی نیوفتاده بود....ارتباط ما فقط کاریه
هیمن...منم شغلم ایجاب میکنه بعضی کارهارو انجام بدم که خوب خیلی خوشایند
نیست....
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم....دستامو گرفت و گفت: من حتی شناسنامه ی
خودمو نادرم برات اوردم که ببینی....حتی اوردم تاریخ عقدمونم ببینی که فکر نکنی کسی
داره تورو گول میزنه....مهسا جان من دوتا بچه دارم....نیتونم همچین کاری بکنم و به
شوهرم و دوتا بچه ام خیانت کنم....
سرمو در تایید حرفش تکون دادم و گفتم: خیلی ممنون...نیازی به شناسنامه
نیست...همین که اومدید برام ی دنیا ارزش داره....
لبخند زد و گفت: من خودم زنم...میفهمم چه حالی داشتی....اینکه آدم ی لحظه
حس کنه داره زندگیشو...شوهرشو...توی ی لحژه از دست میده خیلی سخته...
_ ممنونم که درکم میکنید....
_فاطمه:خواهش میکنم...بهت حق میدم کار منم اشتباه بود...هر کسی جای تو
بود همین فکرو میکرد...
دستمو تو دستش قفل کردم اونم لبخندی زد و گفت: اگه اجازه بدی ما دیگه
بریم...
_حتما...ببخشید که وقتتونو گرفتم...
_ فدای سرت عزیزم....فعلا خدانگهدار....
زیر لب خداحافظی نثارش کردم وبه رفتنش خیره شدم....
چقدر زود قضاوت کردم...باید اتفاقات گذشته رو از یاد ببرم.....باید یه جوری از دل
اشکان در بیارم....
با جرقه ای که تو ذهنم خورد بی هدف گوشیمو از داخل کیفم بیرون کشیدمو
شماره ی اشکان رو گرفتم ......
با دو تا بوق جواب داد....
romangram.com | @romangraam