#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_169


صدایی که سعی در اروم کردنش داشت فریاد زد: پریناز تا الان کجا بودی ؟ نباید ی خبر

بدی یا ی یادداشتی چیزی بزاری...گوشیتم که نبردی....اصلا فکر میکنی یکی اینجا

نگرانه....نمیگی من میمیرم و زنده میشم؟

دسته ای از موهامو زیر شال بردم و در حالی که از جلوی در کنارش میزدم گفتم:

رفته بودم پیش مهسا....

با اینکه پشت به ارمان ایستاده بودم ولی نگاه خیره و متعجبش و حس

میکردم....وارد پذیرایی شدم...با صحنه ای که دیدم حس کردم خون تو رگام یخ

بست....قدرت نداشتم حتی سر برگردونم و به آرمان نگاه کنم...همه رو خبر کرده

بود....همه بچه ها اینجا بودن....گند زدی پری گند زدی.....

صداشو که از پشت سر شنیدم دلم میخواست زمین دهن باز کنه و برم توش....

_ مهسا که اینجاست....تو چه جوری پیشش بودی؟!

برگشتم سمتش و گفتم: من...من...

_تو چی پری....تو چی؟!!!

_ باربد: آرمان آروم باش حتما پریناز ی توضیح منطقی داره؟ مگه نه؟!

سکوت کردم....نمیتونستم چیزی بگم...هنگ کرده بودم....آخه الان باید چه بهانه

ای جور میکردم....

_ آرمان: هه بیا داداش من...نداره...توضیح منطقی ندارررره...

_سیاوش: آرمان شلوغش نکن دیگه....

_ آرمان: شلوغ چی....من میخوام ببینم رن من تا ساعت دو نصفه شب بی خبر از

من کجا بوده که الانم صاف زل میزنه تو چشای من و بهن دروغ میگه....هاااااان؟!

با چیزی که به ذهنم رسید گل از گلم شکفت....برگشتم سمتش و گفتم: واقعا

برای خودم متاسفم که شوهرم اندازه دو ساعت دیر اومدن تو خونه بهم اعتماد

نداره....واقعا که آرمان....منه خاک بر سرو بگو که صبح وقتی وسط اونهمه کارو بدبختی

یادم افتاد دو روز ریگه تولد جناب عالیه هنه چیزو ول کردم و رفتم دنبال اینکه برات ی

جشن کوچیک بگیرم اما تو باهام اینجوری برخورد میکنی...واقعااااا که....

روی نزدیک ترین مبل نشیت و درحالی که سرشو بیت دستاش گرفته بود گفت:

ببخشید...ولی خب حق بده منم دلم هزار جا رفت صدتا فکرو خیال کردم....

_ سیاوش: وقتی میگم تند نرو واسه همینه.....

آرمان بی توجه به حرف سیاوش رو به من گفت: راستی صورتت چی شده؟!

_خوردم زمین.....



romangram.com | @romangraam