#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_168
مانتومو برداشتم و گفتم: معنی این کارات چیه....
_ اااااا بیا و خوبی کن...بشکنه این دست که نمک نداره....دختر حالت بد بود
داشتی میمردی اوردم مراقبت باشم....
به لباسم اشاره وردم و گفتم:با این وضع؟!
_ اینجوری که بهتره بیشتر بهت میاد...
_ گمشو بیرون....
_ خونمه دلم میخواد اینجا باشم...
_ سعید برو بیرون میخوام لباس بپوشم....
_ خب بپوش من جام راحته....
_ من ناراحتم...
_ مشکل خودته....
_ وااای...
_ باشه بابا افسار پاره نکن دوباره....ولی معلومه حالت خوبه ها بهت ساخته.....من
بیرون منتظرم..سریع بیا که حوصله انتظار کشیدن ندارم...
بعدم منتظر واکنش من نشد و از اتاق زد بیرون....
سعید دوتا خیابون بالاتر از ماشینو نگهداشت و گفت: خب دیگه برو...من جلوتر
نمیتونم بیام باید برم جایی کار دارم....
سرمو تکون دادم و خواستم پیاده بشم که با صداش دوباره میخکوب شدم:
پریناز....
برگشتم سمتش و منتظر نگاش کردم....خم شد و از تو داشبورد ی بسته شبیه
همونی که تو خونه بود و ی پایپ خیلی کوچیک تر از اون قبلی بیرون اورد و گرفت
سمتم: بیا پیشت باشه اگه دوباره حالت بد شد....
_لازم نکرده...من دیگه لب به این کوفتی نمیزنم....
بعدم سریع پیاده شدم و درو محکم بستم و تا خود خونه یک نفس دویدم....بالاخره
رسیدم جلوی مجتمع....ماشین آرمان که اونجا پارک بود گواه اینو میداد که برگشته و
حتما کلی هم نگران شده....سریع وارد مجتمع شدم و به سمت آسانسور رفتم..اه لعنتی
هنوز خرابه...سریع به سمت پله ها رفتم و پله هارو دو تا یکی طی کردم.....وقتی رسیدم
پشت در دستی به لباسم کشیدم و شالمو مرتب کردم و زنگ رو فشردم....به یک ثانیه
نکشید که در باز شد و چهره ی درهم و نگران آرمان نمایان شد....با خشم کنترل شده و
romangram.com | @romangraam