#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_163
شدت نور که چشمامو اذیت میکرد محکم چشمامو بستم اما با شنیدن صدای آشنایی برق
از سرم پرید و چشمامو باز کردم.....
باورم نمیشد که این سعیده که مقابلم ایستاده.....
اخمامو توهم کشیدم و گفتم:از جونم چی میخوای؟
سعید: از جونت هیچی...خودتو میخوام
و بعد لبخند چندش اوری زد و چند قدم به سمتم اومد....
فضای اتاق برام خفقان اور بود....بلند داد زدم: اینجا کجاست منو اوردی....باهام
چیکار داری...لباسام کو....
_اینجا خونه ی منه....کاری باهات ندارم یکم حالت بد بود اوردم اینجا مراقبت
باشم....دنبال لباساتم نباش اینا که بیشتر بهت میاد...
بعدم ی چشکمی بهم زد که ی لحظه حالم از خودم بهم خورد....بلندتر از قبل داد
زدم: خفه شو عوضی....من میخوام برم خونه الان آرمان نگرانم میشه....
_ فعلا جایی نمیری....از آرمان جونتم خبری نیس من هستم....
_ من با تو چیکار دارم آخه کثافط...میخوام برم پیش شوهرم....
_ گفتم که نمیشه...
_تو یه حیوونی.....چرا نمیزاری برم....
_نرو تو مخم پری...وقتی گفتم نمیشه ینی نمیشه....
_ ینی چی اخه....
شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت....با ناله گفتم: چیکار کنم ولم کنی برم....
اومد سمتم و لبه ی تخت نشست و گفت: اونموقع که باید تو کاری میکردی تموم
شده....الان دیگه وقتی برات نمونده....دیگه نوبت منه...
_ینی چی؟!
_ینی اونموقع که باید به اون شوهر پیزوریت جواب رد میدادی و با من ازدواج
میکردی فرصت داشتی که خودتو نجات بدی نه الان که نوبت من شده...
با تموم وجود جیغ کشیدم جوری که حس کردم گلوم سوخت: خفه شو عوضی
درمورد شوهر من درست حرف بزن....من ی تار موی آرمانو با صدتا مثل تو نفهم عوض
نمیکنم....تو ی کثافط رذلی....ی بیجنبه ی زبون نفهم....
سعید که معلوم بود از کوره در رفته دستشو بالا برد و بی هوا خوابوند تو
گوشم.....صورتم به خاطر ضربه به سمت راست خم شد و موهام ریخت تو
romangram.com | @romangraam