#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_162
شادی بود برا همین موتورو خاموش نکردم و ادامه دادم....اونقدر حالم خوب بود که
احساس میکردم دارم پرواز میکنم و رو ابرا میرقصم....
آهنگ که تموم شد خودمو روی نزدیک ترین مبل ولو کردم....سرم به شدت درد
میکرد و احساس منگ بودن میکردم....یکم دیگه شبکه هارو بالا پایین کردم....سردرد و
سر گیجه امونموبریده بود...شالمو از روی مبل کناری برداشتم و به سرم بستم اما انگار به
جای اینکه آروم بشه بدتر شد....چشمامو به زور باز نگه میداشتم وقتی دیدم هیچی نداره
تلوزیونو خاموش کردم و کنترلو پرت کردم اونور....آروم آروم پلکام سنگین شد و نفهمیدم
چی شد که روی مبل خوابم برد....
اروم اروم چشمامو باز کردم...هنوز خسته بودم و بدن درد شدیدی داشتم....سرجام
نشستم و درحالی که چشمامو میمالیدم خمیازه کشیدم....حالم اصلا خوب نبود و قدرت
انالیز کردن اطرافمو نداشتم...
خواستم دوباره بخوابم که با دیدن جایی که روش دراز کشیده بودم سیخ سرجام
نشستم.....ابن تخت دو نفره از کجا سبز شد....با چشمایی تعجب توش بیداد میکرد به
اطراف سرک کشیدم اینجا کجاست دیگه...خاک تو سرت پریناز باز چه غلطی کردی
تو....اینجا اصلا آشنا نیست...شبیه اتاق خواب مامانم نیس....
حس میکردم لباس های روی بدنم سبک شده....دستمو به سمت لباسام بردم و
همزمان بهشون نگاه کردم.....با دیدن لباس خواب حریر زرشکی رنگ سر جام میخکوب
شدم....یا خود خدا این دیگه چیه...مانتو شلوارم کو پس....
من...من...خونه ی مامان...ارمان...گرسنگی...آش...س عید...لباس حریر...بچه
ها...لوله اب!
همه چیز مثل یک فیلم تو سرم جریان داشت...
تازه یادم اومد ...من خونه مامان خوابم برد...ولی اینجا و این لباسا هیچ کدومش
شبیه شرایط قبلیم نیست....
گیج شد بودم....تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که فقط با صدای بلند آرمانو
صدا کنم:آرمان.....
سایه ی یه نفرروی دیوار نمایان شد....به خیال اینکه آرمانه با نیش گشاد خیره
شدم به رو به رو....اما جلوتر که اومد متوجه شدم اصلا شباهتی به آرمان نداره چون
قدش کوتاه بود و جسه ی تقریبا ریزی داشت....چون فضای اتاق تاریک بود نتونستم
چهره اش رو ببینم....یارو به سمت پیریز رفت و اتاق رو غرق در نور کرد....به خاطر
romangram.com | @romangraam