#ارث_بابابزرگ_پارت_174

- مهم نیست. هر وقت تونستین بهم بدینش. فقط اگه اجازه بدین یه مدت کوتاهی اینجا بمونم که ...

- اشکالی نداره دختر جون.

لبخندی به نشونه قدردانی زدم. صدای تک بوق پیامم بلند شد، از روی میز برداشتمش. باز هم یه جوک دیگه. با حرکت لب و بی صدا گفتم:

- دیوونه.

الان یه هفته س که رفته، ولی تنها ارتباطمون همین پیام های جوک هستن. نه از جانب اون صمیمیت بیشتری ایجاد شد و نه از سمت من. اما همین که پیام های خنده دار هم رو بی جواب نمی ذاشتیم یعنی یه پیش روی مثبت.

حداقل اون حس بدی که روز بعد از رفتنش داشتم برطرف شده بود. اون حس بد وقتی تشدید شد که بقیه اعضای خونواده ش هم غروب سیزده برگشتن. اگر محدث و کیمیا نبودن من دق می کردم. مخصوصا که سروش هم دیگه مثل گذشته ها به فکرم نبود. دیدن مادرم که حالا بی مهابا جلوی من با کوروش جانش تلفن صحبت می کرد و گاها بیرون رفتن هاشون که بعضی مواقع با پررویی به من هم تعارف می زد بیشتر بهم فشار می آورد.

صدای محدث و اون مرد باعث شد حواسم رو جمع کنم. مرد جوون که از صحبت آقا مصفا فهمیدم فامیلیش شکوریه رو به من گفت:

- چک می دین یا نقدی؟

با اینکه می تونستم نقدی هم پرداخت کنم، گفتم:

- چک می دم.

سرش رو تکون داد و گفت:

- پس من سفارش رو براتون انجام می دم. فقط لطف کنید تا ده روز آینده یه آدرسی هم به من بدین که بتونم دستگاه ها رو به اون آدرس بیارم.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- باشه. پس شماره تون رو لطف می کنید؟

بعد از دادن شماره ش از ما و آقا مصفا خداحافظی کرد و رفت و من و محدث هم چند دقیقه بعد کلید رو به آقا مصفا دادیم و بیرون اومدیم.

جلوی در باشگاه رو به محدث گفتم:

- حال داری الان با هم یه سر به مغازه آقاجون بزنیم؟ آخه متراژش زیاده. شاید بشه همون و باشگاهش کرد.

در حالی که دوتایی به سمت ماشینم می رفتیم گفت:

- مگه مغازه هم کف نیست! واسه باشگاه خانوم ها مجوز می دن؟!

شونه هام و بالا انداختم و گفتم:

- نمی دونم. حالا اون که گیرش حل شدنیه.


romangram.com | @romangram_com