#انتخاب_من_پارت_27
امدم طرفم بوسه ي رو گونه ام کاشتو از اتاق رفت بيرون ديگه بسم بود از بس تو خيال غرق شدم الان بايد تمام فکرمو روي اين پرونده هاا بزارم پوشه ي سبز رنگو برداشتم عکساي صحنه ي قتلو نگاه کردم متن بازجويي هارو خوندم مثل هميشه و طبق روال بقيه ي قتل هاا ضبط رو برداشتم تا صدامو ضبط کنم نفس عميقي کشيدم
: مقتله خانم ملک راستين مطلقه با 40سال سن داري يک فرزند دختر دوتا خواهر و يک برادر . از شواهد موجود در صحنه ي قتل قاتل بدون هيچ درگيري وارد خانه شده يا کليد داشت تا خود مقتله در رو باز کرده قاتل اول مقتله رو با دستمالي که اغشته به اتر بود بيهوش کرده و بد او را به وسط حال اورده دست و پاهش رو به ميز ها بسته و بد چاقو رو روي گلوي او گذاشته و رد سطحي رو گردنش ايجاد شده و بد سينه ي او رو شکافته و قلب اورو بيرون اورده بد روي اينه ي داخل اتاق با رژلب نوشت (من قاتل نيستم من فقط انتقام جو هستم) هيچ رد پاي و هيچ اثر انگشتو در صحنه پيدا نشده هست همسايه هاا فقط يه ماشين سانتافه ي مشکي ديدن مضموني هنوز وجود نداره .
ضبطو خاموش کرد خواب ميامد پس بيخيال پرونده ي دومم شدم روي تختم دراز کشيدم و خوابم بود. صبح با صداي مسخره ي ساعت بيدار شدم بداز دستشوي رفتن لباسامو عوض کردم پرونده ها رو برداشتم آوا انگاري هنوز خواب بو د پس بدون سر و صدا رفتم بيرون سوار ماشين شدم به سمت اداره روندم تو اداره چند نفر بهم احترام گذاشتن و منم به چند نفر احترام گذاشنم تا به اتاقم رسيدم پرونده ها روي رمين گذاشتم پشت ميز نسشتم که در رو زدن
: بفرمايد داخل
امين وارد اتاق شد
امين : سلام اميرعلي خوبي
: عليک سلام مرسي تو خوبي
امين: تشکر چه خبرا
: من خبر خاصي ندارم تو چه خبرا
امين : خبر اين که ممکن پرونده شماره يک با شماره دو ارتباط داشته باشه
: مگه جز اون متن چيزي ديگه ي هم پيدا کردي
امين : يه جوراي اره
: خوب بگو ميشنوم
امين : فقط قول عصبي نشي
: مگه چي شده
امين : صبر کن برات بگم
مهديه :
صبح با خستگي زياد بيدار شدم مغزم هشيار بود اما چشمام هنوز بسته اول دستمو بردم سمت ميز کنار تخت تا گوشيمو بردارم يه چشمي بهش نگاه کردم ساعت 10بود از جام بلند شدم کش و قوسي به بدنم دادم از اتاق بيرون امد رفتم دست شوي دست و صورتمو شستم از دست شوي خارج شدم به اتاق صنم سرک کشيدم هنوز خواب بود رفتم اشپزخونه قهوه ساز رو روشن کردم قهوه داخلش ريختم شير خامه شکلات صبحانه با نون تست رواز يخچال بيرون اوردم چيندم ليوان هارو از قفسه برداشتم روي مير گذاشتم گوشبمو از چيبم دراوردم و به حنانه پي ام دادم (سلام حنانه جان لطفا با بچه هاا هماهنگ کن که به مدت 5روز کافه تعطيل هست مرسي عزبزم) گوشي روي اپن گذاشتم به طرف اتاق صنم رفنم و شروع به در زدن کردم
صنم : نزن نزن بيدار شدم
: افرين دختر گل پاشوو بياا صبحانه
romangram.com | @romangram_com