#انتخاب_من_پارت_25
مهديه : سلام خوبي اميرعلي
: عليک سلام مرسي تو خوبي
مهديه : اره خوبم
مهديه تا حالا فکر کردي اخر اين را بط چي ميشه
مهديه : نه راستش از اخرش ميترسم
: واسه چي ميترسي
مهديه : طبق يه قانون نانوشته عاشقا مجبور مبشن تاوان بدن بها بپردازن واسه رسيدن به هم
: خودت داري ميگي قانون نانوشته
مهديه : اما اگه وقتش برسه نميدونم بايد چه تاواني بپردازيم
: کو تا وقتش بدم اخر اين رابط اغازي دوباره هست من ميخوام رابطمون جدي تر بشه
مهديه : مگه الان شوخي هست
: نه ببين مهديه با من ازدواج ميکني
نگاهم کرد يه حس عجيبي تو چشماش بود
مهديه : داري شوخي ميکني ديگه
: نه من کاملا جدي هستم سرکار خانم مهديه راستين با من ازدواج ميکني
اشک تو چشماش حلقه زد رنگش پرد نگاهش عجيب شد
: خوبي مهديه چرا ترسيدي من فقط بهت پيشنهاد ازدواج دادم
مهديه : اره خوبم من بايد برم
: کجاا تو که هنوز جوابمو ندادي بدشم قرار بود شام بريم بيرون
مهديه : شامو بيخيال من فرصت ميخوام
: باشه چند روز ديگه قرار جواب مثبتو بدي
romangram.com | @romangram_com