#انتخاب_من_پارت_125
: اي بابا دلم خواستتت به شماهاا چته
اميرعلي : جوش نيار بياا صبحانه حليم گرفتم.
: افرين به تو
با شوخي و خنده صبحانه رو خورديم.
امين : خوب خانما بريد اماد بشيد که بريم شمال
: اوکي.بريم صنم
منو صنم به اتاق هايمان رفتيم. يه مانتو توسي با شلوار سرمه ي و شال کيف و کفش ابي پوشيدم يه ارايش معمولي و عطر گل رز زدم. اماد شده بودم. به اتاقم نگاه کردم. برايش بوسه فرستادم. از اتاق خارج شدم اميرعلي و امين رو مبل نشسته بودن و تي وي نگاه ميکردن.
: من اماده شدم .
امين : افرين بيا بيشين تا صنم هم اماده بشم يه چند ساعتي الاف هستيم.
صنم : نخير اقا امين من اماده اماده هستم. دربست ديوار
امين ضايع شده منو اميرعلي هم ميخنديدم..
: پاشيد بريم ديگه
اميرعلي : اوکي بريم
: راستي قبلش بايد برم کافه
امين : اونجا چکار
: يه کاري دارم
اميرعلي : اوکي
رفتيم سمت کافه چقدر دلم تنگ شده بود براي اينجا. از وقتي صنم رفته بود از بس درگيري داشتم زياد وقت نميکردم بيام. رسيديم. زدم به شيشه
رمان هاي من:
پروانه در رو باز کرد
پروانه : سلام بي وفا چه عجب از اين وراا
romangram.com | @romangram_com