#انتخاب_من_پارت_123
اميرعلي : اره زنگ بزن.
ديگه حرفي تا رسيدن رد و بدل نشد انگاري کسي ناي حرف زدن نداشت. ما رو که رسوندن خودشون رفتن. دلم براي يه حموم حسابي تنگ شده بود.
: صنم يادت باشه فردا قبل از رفتن به شمال يه سر بريم کافه
صنم : فردا که تعطيل
: ميدونم اما با بچه هاا تماس بگير بگو بيان کارشون دارم.
صنم : چشم عمه جون
: من برم يه دوش بگيرم
صنم : برو اما زياد تو حموم نمون
رمان هاي من:
: باشه عزيزم.
لباسهامو در اوردم، رفتم داخل حموم، وان رو پراز اب کردم. انگار اخرين باري بود که پامو داخل اين حموم ميگذاشتم. عجب پرونده ي شده بود. من که ميدونم شاهين محمد حسين رو کشته، خودش هم خودکشي کرده چون ديگه نه اميدي داشت و نه کسي رو. اما نميدونستم قاتل ملک کيه. يهوو دلم تنگ شد براي دخترم شايد عجيب باشه اما هميشه حس ميکردم بچه ام دختره. يه دختر خوشگل و ناز مو بور. ياداوري گذشته برايم خيلي غذاب اور بود برايم خيلي گرون تموم شده بود. اشک هايم روان شدن. الان نميخواستم به چيزي فکر کنم فقط ميخواستم از حموم کردن لذت ببرم. اشکامو پاک کردم .چشمامو بستم. با رفتن اب تو دهنم و صداي فرياد صنم که عمه عمه ميگفت از جا پريدم . در باز شد و صنم با حالي آشفته ، چشماي پر از اشک امد داخل
صنم :عمه خوبي چرا جواب نميدي عمه
: اروم باش خوبم. فقط خواب برد بود انگاري ببخشيد.
صنم : من که مرده و زنده شدم
: الهي فدات بشم ببخشيد ديگه
صنم :خدانکنه عمه جوون
: زدي قفل در رو شکستي هرکول خانم
صنم : بدجور ترسيده بودم گفتم نکنه حالت بد شده نکنه بيهوش شدي.
: خوب خوبم
يهو دستشو کشيدم افتاد تو وان خيس شد زدم زير خنده
صنم : اي بيحيا نخند منو تو وان کشيدي چکار
romangram.com | @romangram_com