#انتخاب_من_پارت_122
: من خوبم نه نشدم.
صنم داشت اروم اروم گريه ميکرد.
: صنم چرا گريه ميکني.
صنم : همش تقصير من بود که تو حالت بد شد. اگه من با محمد حسين دوست نميشدم. اگه به حرفات گوش ميدادم. الان اين اتفاق هاي نميافتاد
: اين اتفاق ها ربطي به تو نداره عزيزم. مربوط به گذشته هست. ديگه گريه نداريم. فقط شادي بايد حاکم باشه. گذشته بايد درس عبرت بشه.
امين : دقيقا. خوب خانم با کي ميخواهي شمال بري
: اگه افتخار بدهيد با شماها
امين : اخه يه شمال افتاديم پس
: خوب قبل از شمال بريد منو مرخص کنيد
اميرعلي : تو بايد يه چند روز اينجا باشي
با فرياد گفتم : چند روز. باشه حتما ببين اميرعلي من از بيمارستان بدم مياد. تا الان هم نميدونم چه طوري تحمل کردم. پس تا حالم بد نشده منو ببريد خونه لطفا..
داشت حالم بد ميشد دست خودم نبود از بيمارستان بدم ميامد.
اميرعلي : اما تو بايد اينجا بموني
: اميرعلي دارم با زبون خوش ميگم برو منو مرخص کن. دارم کم کم قاطي ميکنم.
صنم : باشه عمه تو اروم باش. ما ميريم بيرون تا تو لباس عوض کني که بريم خونه
اميرعلي امد اعتراض کنه که صنم دستشو گرفت و به همراي امين رفتن بيرون. از داخل ساکتي که صنم امده بود لباس برداشتم و پوشيدم. با دادن گواهي به بيمارستان. مرخص شدم 4تايي سوار ماشين اميرعلي شديم .
امين :کي بريم شمال
: فردا صبح
اميرعلي : چه عجله ي داري. يکم صبر کن حالت بهتر بشه بد ميريم
: من حالم خوبه. شمال هم بريم بهتر ميشم .
امين :خوب پس من زنگ بزنم بگم ويلا رو اماد کنن
romangram.com | @romangram_com