#انتخاب_من_پارت_120

اميرعلي : بزاريد برم داخل. ‏

محمدعلي :اجازه بدهيد بيان داخل.‏

در باز شد و اون سه تا امدن داخل تو نگاهش هر سه نگراني موج ميزد. بهشون لبخند زدم. امين و صنم به ديوار تکيه دادن و اميرعلي امد کنار تختم.‏

اميرعلي : تو خجالت نميکشي، تو نميفهمي مهديه مريضه، به استراحت نياز داره، اينجا بيمارستانه نه اداره پليس.‏

‏ محمد علي : از دکترش پرسيدم گفت ميتونه حرف بزنه.‏

اميرعلي : اره ميتونه حرف بزنه، اما اگه قرار باشه دوباره ياد اون خاطرات بي افته. حالش بد ميشه.‏

محمدعلي :خانم راستين خودشون اجازه دادن.‏

اميرعلي : اول از اداره پليس فرستاديش بيمارستان . الان از بيمارستان کجا ميخواهي بفرستيش.‏

‏: بسه ديگه عين تام و جري به جون هم افتاديد. اميرعلي براز اين عذاب خلاص بشم .چندتا سوال ميپرسه جواب ميدم. ‏

اميرعلي: اما ميترسم دوباره حالت بد بشه.‏

‏: مرگ يکبار شيون هم يکبار. ‏

محمد علي : خوب حالا که اجازه صادر شد خيال تو هم راحت شد بفرمايد بيرون تا من کارمو انجام بدم.‏

اميرعلي : من هيچ جا نميرم. هر سوالي داري در مقابل من بپرس.‏

عصبانيت در نگاه محمدعلي موج ميزد. اما با ارامش به طرف امين و صنم نگاه کرد.‏

محمد علي: شما دوتا بيرون

صنم با خشمي نهان گفت : اقاي محترم من جاي نميرم. هر سوالي داري درمقابل ما سه تا بپرس.‏

قيافه محمدعلي ديدن داشت.‏

امين : مافوق عزيزم. هيچ کدوم از ما حاظر نيستيم. مهديه رو ترک کنيم. پس هر سوالي داري بپرس.‏

محمدعلي سرش رو چندباري تکون داد يه نفس عميق کشيد.‏

محمدعلي : خوب خانم راستين از حرفاي شما ما پي به تنفرت عميق شما به ملک راستين برديم. قعلا تا حالا چندباري نقشه ي انتقام از ملک راستين رو کشيديد!‏

‏: اره من ازش تنفر زيادي داشتم اما وقتي چوپ خدا صدا نداره و جواب حق از دست رفته ي مظلوم رو از ظالم ميگيره من چرا ميباست آينده ام رو نابود کنم.‏


romangram.com | @romangram_com