#انتخاب_من_پارت_119

امين : خوبه همه شاهد بودن اول تو شروع کردي

مهديه : صنم جان امين جان بسه ديگه روز به اين خوبي رو خراب نکنيد. شمع فوت کنيد

‏ امين : حالا کي با کي شمع فوت کنه

مهديه : همه با هم. با شمارش من. 1 2 3 ‏

همگي شمع هارو فوت کرديم.‏

صنم : اميرعلي بريم ديگه،

‏: اگه کارت تموم شد اره بيرون.‏

با صنم دوتاي رفتيم سمت بيمارستان. به خودم قول دادم همين که مهديه حالش خوب شد و از بيمارستان مرخص شد بهش درخواست ازدواج بدم و خوشبختش کنم. يه عروسي روياي براش ميگيرم. مهديه حق يه زندگي اروم و خوشبخت رو داره. به بيمارستان رسيديم. تو راهرو امين رو پريشون ديدم قلبم ريخت با صنم دويدويم طرفش قبل از من صنم گفت ‏

صنم : چي شده امين مهديه حالش خوبه

امين : چيزي نشده مهديه هم حالش خوبه نگران نباش فقط ..‏

‏: فقط چي ‏

امين : امير داداش اروم باش فقط محمدعلي اينجاست

با صداي فرياد مانند گفتم : چييييي ‏

و رفتم با طرف اتاق مهديه من اين محمد علي رو ميکشم دستم توسط امين کشيده شد ‏

امين : مهديه به ارامش تو نياز داره نه خشمت. بفهم امير.‏

بهش نگاه کردم راست ميگفت. چندتانفس عميق کشيدم. به خودم مسلط شدم و رفتم طرف اتاق مهديه که الان به اتاق بازجويي تبديل شده بود.‏

فصل شيشم. مهديه ‏

نميدونم اين محمدعلي از جون من چي ميخواست تا يه طناب دار رو گردن من نندازه ول کن نيست. حتي تو بيمارستان هم دست بردار نيست

محمدعلي : خوب خانم راستين اگه اجازه ميدهد شروع کنيم.‏

‏ : اجازه ما هم دست شماست بفرما

صداي اميرعلي امد ‏


romangram.com | @romangram_com