#انتخاب_من_پارت_118



‏ ‏

‏ در اتاق مهديه ي باز شد. واييي خداييي من چه ناز شده بود. يه لباس بلند دنباله دار به رنگ عسلي پوشيده بود بالاتنه لباسش سنگ دوزي شده بود. موهاشو به صورت فر دار دورش ريخته بود، اولين بار بود که موهاشو ميديدم چه بلند بودن موهاش، يه نيم تاج هم روي موهاش گذاشته بود يه ارايش ملايم به صورتش. با اين لباس و اون ارايش درخشش چشماش بيشتر و خيره کننده تر شده بود. خدايا من اين دختر رو دوس دارم برايم حفظش کن. قسم ميخورم نزارم اين چشماي افسون گر اشکي بشن.‏

امين : خوردي خواهرمون. بسته ديگه چشماتو درويش کن ‏

از اين حرف امين خجالت کشيدم و سرمو انداختم پايين

‏:باور کن قصد بدي نداشتم.‏

امين : ميدونم داداشي، اما خوب خجالت کشيد خواهرم.‏

حرفي نداشتم بزنم راست ميگفت خيلي ضايع نگاهش کردم سرمو ديگه بالا نياوردم تا وقتي که صداي مهديه امد

مهديه : خوب اينم از کيک هااا بيايد شمع ها رو فوت کنيد.‏

همه رفتن طرف مهديه.‏

مهديه دوتا کيک درست کرده بود. يکي توت فرنگي که به شکل قلب و يه شمع روش بود. دومي شکلاتي که به شکل مستطيل و باز يه شمع روش بود.‏

آوا: مهديه حالا چرا دوتا کيک. چرا روي هر کدوم يه شمع.‏

مهديه : چون اميرعلي و سپهر کيک شکلاتي دوس ندارن. صنم هم توت فرنگي دوس نداره. يه دونه شمع گذاشتم، چون اولين سالي هست که کنار هم اين روزه جشن ميگيرم .‏

سپهر : بابا ايول بهت مهديه حواست به همه هسته هااا

مهديه : ما چاکر شما هستيم داش

امين : خوب بسه تعارف تيکه پاره کردن. بريم سراغ کيک

صنم : تو چرا اينقدر شکمو هستي

امين : دلم ميخواد به تو چه ‏

مهديه : عين دوتا موش و گربه هستيد شما دوتا

آوا : دقيقا. چراااينقدر به هم ميپريد.‏

صنم : همش مقصر اين امينه ‏


romangram.com | @romangram_com