#انتخاب_من_پارت_117
بدون هيج حرفي بلند شد و پشت سرم امد. تا وقتي که به خونه رسيديم ساکت بود.
: صنم رسيديم پياده شو
بازم حرفي نزد . از ماشين پياده شد . در خانه رو باز کرد و رفتيم داخل. صنم رفت تو اتاق مهديه منم به ديوار تکيه دادم. چندباري به اين خونه امده بودم. اين خونه ارامش عجبي داشت، يه خونه ي خلوت و اروم. ياد روز عشق افتادم. اون روز عجيب حالي داشتم. حالا ديگه مهديه عشقم بود. تا براش کادو خريدم پدرم در امد. اون روز من اخرين نفري بودم که رسيدم خونه مهديه.
امين : کجاييي داداش نکنه خواب بودي
: نه نميخواستم زود بيام گفتم خواب هستن
سپهر : دروغ ميگه تا الان داشته به خودش ميرسيد
خنده ام گرفته اخه داشت راست ميگفته، عين دخترا هي جلو اينه لباس عوض ميکردم. هي به جون خودم غرغر. اخرشم اين لباسارو با اکراه انتخاب کردم.
يه کت و شلوار به رنگ چشم يارم پوشيده بودم. ميخواستم امروز با چشمهاي مهديه ست بشم. کلي استرس داشتم. همه تو حال بودن به جز مهديه کنار صنم رفتم.
:صنم عمه ات کوو
صنم : تو اتاقش، الان مياد
اووف داشتم دق ميکردم چرا اين مهديه نميامد.
امين : براي مهديه چي خريدي
: يه جعبه 24تايي لاک معمولي، يه جعبه 12تايي لاک مخملي، يه جعبه 6تايي لاک حرارتي.
امين : افرين، چه داداش باهوشي دارم من.
: تو چي خريدي؟؟!
امين : من برايش يه خرس صورتي گنده،
: مگه واسه دختر بچه خريد کردي. ديوووونه
امين : مهديه همون قدر که لاک و رژ دوس داره خرس هم دوس داره.
: خداکنه، من با کلي استرس خريد کردم تو چي؟
امين : من در کمال ارامش.
: خوشبحالت.
romangram.com | @romangram_com