#انتخاب_من_پارت_116

مهديه : بيدار بودم. ‏

‏:حالت خوبه ‏

مهديه : اره خوبم. تو خوبي ‏

‏: نه از خودم ناراحت هستم

مهديه : چرا اميرعلي ‏

‏: چون نتونستم ازت مراقبت کنم ‏

مهديه : اين طوري نگوو اميرعلي. يه کاري بگم انجام ميدي .‏

‏: تو جون بخوا

مهديه :برو با صنم خونه ام لباس برايم بيار لطفا

‏: چشم الان ميرم لباس برات ميارم مهديه : اميرعلي مرسي که بد از اين همه ماجرا بازم پيشم هستي مرسي که تنها نميزاري.‏

‏ : تا ابد همرات هستم.‏

بهم لبخند زد معلوم بود که خسته هست.‏

‏: خوب من برم. تو استراحت کن ‏

مهديه : مراقب خودت باش.‏

‏ : تو بيشتر عريزم ‏

رفتم بيرون صنم روي صندلي نشسته بود و سرش رو ميان دستانش گرفته بود. امين هم کنارش بود و با کلافگي پا بر زمين ميکوبيد. با ديدم سر بلند کرد

امين : چيزي شده امير

‏: نه. صنم پاشو بريم براي مهديه لباس بياريم.‏

رو کردم به امين و گفتم: مهديه رو به تو ميسپارم امين مراقبش باش ‏

امين : مراقبش هستم برو خيالت جمع.‏

‏: صنم پاشو بريم ‏


romangram.com | @romangram_com