#انتخاب_من_پارت_115

مهديه : تاحالا عاشق شدي

بهش نگاه کردم نميدونم چرا اما برام سخت بود بگم اره عاشق تو ‏

‏: اره شدم .‏

باز يه حسي تو نگاهش نشسته

مهديه : اميدوارم بهش برسي و باهاش خوشبخت بشي. فقط هم شيريني و زيبايشو ببيني. خوب من برم ديگه ‏

داشت ميرفت که پر شالشو که از پشت گرفتم و بهش نزديک شدم ‏

‏: عاشق يه دختر چشم عسلي شدم که شيطونه متفاوت از همه دختراست

دم گوشش اين حرفارو زده بودم به طرفم برگشت فيس تو فيس شديم نفس تو صورتم ميخورد يه قدم رفت عقب رفتم جلو اين روند ادامه پيدا کرد تا خورد به درخت دو دستمو دو طرف صورتش گذاشتم و بهش نزديک شدم چشماش پراز ترس شد. هول کردم خودمو کشيدم عقب خاک بر سرت اميرعلي دختره وحشت کرد با کلافگي دست تو موهام کردم ‏

‏: قصد بدي نداشتم باور کن ‏

راهمو کشيدم که برم ‏

مهديه : ميدونم ببخشيد که ترسيدم.‏

‏: برو پيش بچه هاا. منم بد ميام ‏

مهديه : يه حس عجيب به يه پسر چشم سبز دارم. اميدوارم حسم باعث عذاب و دردسر نشه ‏

اين حرفارو زد و رفت. طوفان قلبم اروم گرفت. خدايا شکرت که مهديه عاشقمه. اين ترسو تو قلبش ميکشم. اونو خوشبخت ترين دختر اين شهر ميکنم.ازآوا شنديده بودم غذاب زيادي کشيده. با خودم عهد ميکنم ديگه نزارم عذاب بکشه.‏

‏ دست امين روي شانه ام نشست. سرمو به طرفش برگردوندم ‏

‏: جانم امين ‏

امين : صنم امد بيرون ميتوني بر ي داخل اتاق پيش مهديه ‏

‏: مرسي داداشم ‏

از جام بلند شدم و رفتم طرف اتاقي که مهديه توش بستري بود ‏

چشماش بسته بودن رنگ بر رخسار نداشت اروم اروم بهش نزديک شدم انگاري حضورمو حس کرده بود چشماشو باز کرد

‏: خواب بودي نميخواستم بيدارت کنم


romangram.com | @romangram_com