#انتخاب_من_پارت_114
: اره
مهديه : خيلي خنگي پس گل پسر، امين فقط برادر من هسته و بس
: خداروشکر
مهديه : چي گفتي
: هيجي تا حالا عاشق شدي
از سوالم جا خورد.
: سوالم خيلي عجيب بود
مهديه : نه اما خيلي يهووي بود
: حالا جواب بده تا حالا عاشق شديي
ايستاد کنارش ايستادم بهم نگاه کرد تو نگاهش يه چيزي بود اما در اين چشماي عسلي هيچ چيز هويدا نميشد.
: خوابت برد
مهديه : خودت چي تا حالا عاشق شدي
: اول من پرسيدم
مهديه : يه حسي تو قلبم هست که نميدونم چيه. اما ترسناکه
: چرا عشق که ترس نداره
مهديه : براي من ترس داره
: اون وقت چرا
مهديه : عشق همون قدر که زيباست دردناک و ترسناک هم هست
: اما بيشتر زيباست.
مهديه : حالا نوبت منه. که بپرسم سوال
:باشه حالا تو بپرس
romangram.com | @romangram_com