#انتخاب_من_پارت_113

‏:اهان فکر ميکردم پيش اميني ‏

مهديه : امين حالش خوبه فقط دستش يه کم زخم شده بود. دلم هوس قدم زدن کرد

در سکوت در کنار هم قدم ميزديم دلم ميخواست از زبون خودش بشنوم که عشقش به امين خواهرانه هست ‏

مهديه : يه سوال بپرسم ‏

‏: اره بپرس ‏

مهديه : چرا چند روز عوض شدي کم حرف شدي. يه جوري شدي.‏

‏: نميدونم چند روزي حالم خوب نبود اما الان خوبم ‏

مهديه : اهان راستي چرا تعجب کردي وقتي امين بهم گفت اجي

‏: راستش من فکر ميکردم تو عاشق امين هستي

مهديه : خوب اره هستم

با تعجب بهش نگاه کردم ‏

‏: پس چرا امين بهت ميگه اجي

مهديه : پس ميخواستي چي بگه. خوب من خواهر امين هستم اون برادرم.‏

‏: تو گفتي که عاشقشي.‏

مهديه : اميرعلي تو عاشق آوا هستي ‏

‏: خوب اره خواهرمه ‏

مهديه : خوب خودت به جواب سوالت رسيدي ‏

‏: يعني چي ‏

مهديه : تو چطور با اين هوشت پليس شدي. خوب من عاشقانه و خواهرانه امين رو دوست دارم. همان طور که تو اوا رو دوس داري و اوا تورو.‏

انگار تازه خون به مغزم رسيده بود انگار تازه عاقلم به کار افتاد بود. وايي که من چقدر خنگ بودم خاک برسرم حسابي. ‏

مهديه : يعني تو فکر ميکردي من عاشق و دلباخته امين شدم. ‏


romangram.com | @romangram_com