#انتخاب_من_پارت_112

امين : اره خوبم نگران نباشيد

مهديه :اما داره از دستت خون مياد. نگاه زخم شده.‏

آرنج دستش زخم شده و مقداري ازش خون ميامد

‏ امين : بابا يه کم زخم شد خوبم نگران نباش اجي گلي ‏

چشمام چهارتا شد الان امين به مهديه گفت اجي گلي فکر کنم به سرت ضرب خورده ‏

‏: امين به سرت ضرب خورده ‏

امين : نه داداش چطور ميگه ‏

‏: اخه به مهديه گفتي اجي گلي ‏

مهديه : خوب اين کجاش تعجب داره. امين به من نگه اجي بياد به تو بگه اجي ‏

بيشتر تعجب کردم مگه داريم مگه ميشه. مهديه و امين مگه عاشق و معشوق نبودن. پس اين اجي گفتن اين وسط چي بود.‏

مهديه : فکر کنم اين اميرعلي از ترس اينکه تو بلاي سرت امده باشه قاط زده.‏

‏ ادم به خواهر خودش نگه اجي به کي بگه

‏ رسما هنگ کردم يعني من اشتباه متوجه شدم يعني امين مهديه روخواهر خودش ميدونست. يعني مهديه ي عشقش نبود. خاک برسر من، چطوري اين عشق خالص رو اشتباه برداشت کردم. ‏

امين با بچه رفت ‏

سپهر : امير چرا واستادي بيااا خوب ‏

‏: ميام شما بريد من ميام .‏

به سمت مخالف اونا حرکت کردم عصبي بودم . باز جاي شکرش باقي بود درخواست انتقالي هنوز نداده بودم. وايي چطوري اشتباه برداشت کردم . چطوري رابطه ي مهديه و امين رو عشق تصور کردم.‏

‏ مهديه : هويي اميرعلي کجا داري ميري

به طرفش برگشتم ‏

‏: تو اينجا چکار ميکني ‏

مهديه : ميخواستم قدم بزنم که تورو ديدم ‏


romangram.com | @romangram_com