#انتخاب_من_پارت_111
آوا : مهديه تو بالاخره طرف کي هستي
مهديه : همه و هيج کس
سپهر :اقاا تا دعوا نشده. يه چيزي بدهيد بخوريم
صنم: مردا هم شکمو هستن
آوا: اري. واسه همين راه ورد به قلب مردا از شکم است.
مهديه : خوب پس اول غذا بدش بازي
با اين حرف ظرفها رو گذاشت وسط . ( دو مدل سالاد لويه، سالاد ميوه، ژله توت فرنگي و پرتقال،)
مهديه : همين الان بگم يه مدل سالاد لويه ي مرغ داريم يه مدل لويه ي کالباس.
امين : ايول مهديه ميدوني من لويه با مرغ دوس ندارم با کالباس هم درست کردي
مهديه : اره ديگه، اميرعلي حرف که نميزني لاقا غذا بخور.
: حرف هم به وقتش ميزنم.
امين : الان وقت خوردن هست نه حرف.
مهديه : اي شکمو.
امين : جانم سر آشپز
صنم : اي بابا بسه ديگه. چقدر حرف بخوريد ديگه
مهديه : چشم شما عصبي نشو.
همگي شروع به خوردن کردن دست پخت مهديه عالي بود هميشه وقتي ميخواستيم بريم بيرون مهديه مسئول پخت غذا بود. امروز عجيب روزي بود دلم ميخواست همش به مهديه نگاه کنم ميخواستم اين روز اخري سير از ديدار معشوق بشم. ميخواست فقط صداي اون رو بشنوم مهديه ي تک بود. کاش مال من بود. اما امين برادرم عاشق عشقم بود. ميدونستم بي غيرت هستم که اين چنين به عشق برادرم نظر دارم. اما اين اخرين بار بود. بداز خوردن غذا تصميم بر اين شد که واليبال بازي کنيم. اول قرار بود پسرا با پسرا دخترا با دخترا باشه اما نميدونم يهوو چي شده امين رفت تو تيم دخترا ، آوا امد تو تيم پسرا . حرصم گرفته بود که امين نزديک مهديه بود. از اين بي غيرتي خودم حالم بد شده بود. واسه همين با تمام قدرتم توپ رو پرتاب کردم مهديه امد توپ رو بگير که پاش پيچ خورد اما قبل از افتادن امين سپر او شد و خودش با شدت افتاد زمين. مهديه کنارش زانو زد.
مهديه : امين خوبي؟ چيزيت شد
امين رو يه جوراي تو آغوشش گرفته بود
صنم : امين طوريت که نشده
سپهر : بادمجان بم افت نداره. حالش خوبه اين قدر شلوغش نکنيد
romangram.com | @romangram_com