#انتخاب_من_پارت_107

با حرف آوا همه به طرفم نگاه کردن لبخند زدمو گفتم: داشتم فکر ميکردم چيزي يادم نرفته باشه.‏

از پله ها امدم پايين کنار اوا قرار گرفتم. مهديه امد طرفم محوش شدم ‏

مهديه : جديدا مشکوک ميزني هااا جناب اميرعلي خان ‏

‏: نه اصلا اشتباه فکر ميکني ‏

سپهر: اقااا بيخيال بيايم بريم که دير شد.‏

همه با حرف سپهر موافقت کردن دخترا تو ماشين مهديه و پسرا تو ماشين من نشستن. اين اخرين روز شروع شد. دلم گرفته بود به شدت

امين و سپهر باهم حرف ميزن .منم در خيال سپري ميکردم. الان که فکر ميکنم ميببنم مهديه هم با من و هم با امين ست بود. هر وقت مهديه رو ديده بودم ست ميکرد لباساشو امروز هم کفش با شلوار. کيف با مانتو، شال با زير مانتوي، اخه مانتو هم از اين جلو باز ها بود. اهل ساپورت پوشيدن نبود. هميشه شلوار ميپوشيد. لباس هاش شيک اما ساده بودن. يه غم عجيبي تو نگاهش بود. چشماي عسلي اش خوابو از چشم ربود بود. مهديه تنهاا دختري بود که صاحب قلبم شده بود. البته آوا هم صاحب قلبم بود. اما مهديه يه جور آوا يه جور ديگه. صنم هم دختر خوبي بود مثل آوا تو قلبم جا داشت.‏

‏ سپهر : امين داداش يه اهنگ بزار

امين : اوکي

امين ضبطو روشن کرد و هي اهنگ عوض ميکرد

‏: چته امين يکي رو انتخاب کن خوب ‏

سهپر : اصلا خاموش کن

امين : امير داداش ما تو دايره قتل کار ميکنيد نه تو کشت ارشاد اخه اين اهنگ هاا چين تو داري

‏: مگه چشمونه

سپهر : هيجي فقط اين اهنگ ها بدرد پدر بزرگا ميخورن ‏

امين : اره دقيقا همه قديمي و مجاز و وطني. ‏

‏: خوب هر کسي سليقه ي داره ‏

سپهر : لاقا يه سي دي فلشي چيزي تو ماشينت زاپاس بزار که به سليقه بقيه ام بخوره

‏: دفه بد ‏

يهو ماشين مهديه زد جلو ‏

امين : خاک برسرت امير دخترا زدن جلوو برو بزن ازشون جلوو


romangram.com | @romangram_com