#انتخاب_من_پارت_106

‏: برو فقط برووو تا همون احترامي که به عنوان مافوق صابق برات قائل هستمو از بين نبردم برو جناب سرگرد بروو قاتل ها رو پيدا کن دست از سر زن من بردار

محمدعلي : اينقدر احساسي نباش امير اون دختر به درد تو نميخوره. پسمونده ي يکي ‏

با فرياد خفه شوووو حرفشو قطع کردم دلم ميخواست خفه اش کنم امين محکم منو گرفته بود

امين : اروم باش اميرعلي اروم باش ‏

صداي يه خانم پرستار امد

خانم پرستار : اينجا چال ميدون نيست بيمارستانه دعواا داريد بفرما بيرون بيمارها ارامش ميخوان. تا زنگ نزدم حراست اروم بشيد

‏ محمد علي : ببخشيد خانم من الان ميرم فقط امير بدون اون لايق تو نيست. و من وظيفه ي خودمو انجام ميدم ‏

‏: تو نميخواد از لياقت حرف بزني برو بيرون تا ارامش برگرد به اينجا برو دنبال قاتل واقعي بگرد دست از ازار و اذيت يه دختر بي گناه بردار برو بيرون ‏

امين : محمد علي برو تا يه فتنه ي به پانکردي ‏

محمدعلي : باشه من ميرم اما يه روز به حرفم ميرسي.‏

رو صندلي نشستم محمدعلي رفت باورم نميشه چنين برادر بيمعرفي داشته باشم صنم عصبي بود به شدت و هي لباشو گاز ميگرفت ‏

‏: برو پيش صنم من خوبم امين ‏

ميدونستم حقمه که صنم يکي بخوابنه زير گوشم اما اون قدر حالش بد بود که حتي جواب محمدعلي رو هم نداد. پرستار امد و گفت که يه نفر ميتونه بره داخل پيشه .مشتاق ديدار بودم اما بخاطر صنم کشيدم کنار

‏: تو برو اول صنم ‏

نگاهي پراز شوق و تشکر بهم انداخت و پرواز کرد به سمت مهديه. عشقي که بين صنم و مهديه بود بي مثال بود اين دوتا بينهايت همو دوست داشتن البته مهديه بيشتر صنم رو دوست داشت تا صنم مهديه رو

ياد روزاول اشنايم با مهديه افتادم اون غم چشماي عسليش اون ترانه ي صداش اون زيباي بي مثالش منو در ديدار اول عاشق خودش کرد هميشه فکر ميکردم عشق در نگاه اول عشق در ديدار اول خياله اما برايم اتفاق افتاد وقتي منو چشم سبز صدا کرد دلم بدجور لرزيد واسه همين اوا رو به اون کافه بردم تا با مهديه اشنا بشه دختر خون گرمي بود زود تو دل اوا جا بازکرد زود با جمع ما صميمي شد. چه عذابي کشيدم وقتي که حس ميکردم مهديه عاشق امين شده داشتم ميمردم. همش خودمو نفرين ميکردم که به دختري دل بستم که برادرم عاشقش هست هيج وقت اون روزو يادم نميره تصميم داشتم انتقالي بگيرم و برم يه شهر ديگه تا شايد بتونم مهديه رو فراموش کنم تا شايد از اين غذاب وجدان رها بشم. به خودم قول دادم امروز اخرين روز با بچه ها بودن باشه اخرين روز عاشق مهديه بودن باشه .‏

لباسامو خيلي وقت بود که پوشيده بودم اما دلم نميخواست برم پايين پيش بچه هاا دلم نميحواست اين اخرين روز اين اخرين بار شروع بشه

آوا : داداشي بيااا ديگه همه منتظر تو هستن زود باش ‏

‏: الان ميام اوا يکم صبر کن

به خودم تو اينه نگاه کردم يه تيشرت مشکي با خط هاي سفيد و يه شلوار خاکستري پوشيده بودم موهامو با ژل بالا زده بودم مثل هميشه جذاب . اما چرا مهديه ي جذبم نشد. از اينه ي و اتاقم دل کندم. از پله هااا يواش يواش داشتم ميرفتم پايين که مهديه و امين رو ديدم. نزديک هم ايستاده بودن. دلم گرفته يه ان .من اونارو ميديدم اما اون دوتا منو نه. مهديه يه مانتو سبز پر رنگ که دو طرفش به شکل لوزي بلند بود پوشيد بود با يه شلوار خاکستري و يه شال مشکي. امين هم يه تيشرت خاکستري با يه شلوار سبز پوشيده بود يه جورايي با هم ست شده بودن. ‏

آوا : داداش چرا رو پله هاا ايستادي. ‏


romangram.com | @romangram_com