#انتخاب_من_پارت_105

هنگ کردم داشتم ديوونه ميشد چطوري يه ادم ميتونه اين قدر پست باشه. ‏

‏: تو يه آشغالي.‏

هولش دادم عقب از جام بلند شدم بايد ميرفتم به همه ميگفتم نقشه هاي ملک رو. يهووو موهامو گرفت و کشيد

ملک : خودت خواستي کوچولو

‏ از پله هااا پرتم کرد پايين.‏

ميفهمي با من چکار کرد ملک دوباره زندگيمو نابود کرد. دقيقا همون بلاي رو سرم اورد که محمدحسين سر پگاه اورد. ملک ستارمو سوزند. هديه ي خدا رو اميد دوباره مو ازم گرفت. اون منو از پله پرت کرد پايين تمام غم من ناراحتي من بچه ي تو شکمم بود ميترسيدم که نکنه تنهام بزاره. وقتي روي زمين فرود امدم. از پله ها امد پايين. دستم رو شکمم بود. داشتم گريه ميکردم

‏: خداياا هديه ات رو پس نگير. کوچولوي من ترکم نکن.‏

ملک : اخه دخترمون بار شيشه داشت اما شيشه شکست.‏

بلند بلند خنديد و تند تند لگد به شکمم ميزد سعي ميکردم دستمو سپر شکمم کنم. اما از درد زياد بيهوش شدم. وقتي بهوش امد تو بيمارستان بودم. اونجا بود که فهميدم. ستاره ام ترکم کرد، ملک خوشحال بود وقتي امد تو اتاقم ‏

ملک :اخه بچه ات رفت اشکال نداره برو دعا به جونم کن که از بي ابروي نجات دادم. از شر اون بچه خلاصت کرد.‏

و شروع به خنديدن کرد سرمو از دستم دراوردم به سمتش حمله ور شدم ‏

‏: ميکشمت ملک نابودت ميکنم عوضي قاتل.‏

گلوشو فشار دادم درد داشتم حالم بد بود اما ميخواستم ملک رو بکشم چندتا پرستار منواز ملک جدا کردن و بهم ارام بخش زدن. دنيام نابود شده بود ديگه اميدي به زندگي نداشتم. مخصوصا وقتي فهميدم اون تصادف رخ داد ، داداش و زن داداشم مردن ،حالم بدتر شد ملک منو توي يه تيمارستان بستري کرد و به هم گفت که من رفتم خارج و اين حرفا. چندماه اول برام چيزي مهم نبود تا اينکه اون خانم دکتر مهربون اون ناجي وسيله ي شد واسه بهبودم. با کمک او خودمو ساختم . و با کمک شوهرش تونستم اموالمو از چنگ ملک دربيارم. من تونستم يه زندگي جديد رو آغار کنم. با ملک معامله کردم اون صداي ضبط شده رو بهش دادم و به جاش صنم رو گرفتم. نميخواستم تنهاا يادگار برادرم پيش قاتل پدر و مادرش زندگي کنه. محمدعلي ميفهمي ملک بچه مو ازم گرفت مادرمو ازم گرفت. زندگيمو جهنم کرد. دنياارو به کام تلخ کرد. ارزوهامو چال کرد. اما من خودمو ساختم. ديگه کاري نه به اون و نه به بقيه ي داشتم. من دوباره از اول متولد شدم.‏

‏ ديگه نميتونستم حرف بزنم روي زمين افتادم نفسم داشت قطع ميشد . قلبم تند تند ميزد. اميرعلي رو حس کردم اما نميتونستم ببينمش يا حتي صداشو بشنوم. دنيا تاريک شد برام.‏

فصل پنچم اميرعلي :‏

مهديه رو رسونديم بيمارستان از دست خودم عصبي بودم نبايد ميزاشتم محمدعلي ازش بازجويي کنه. حال صنم هم پريشون بود بيچاره امين نميدونستم مراقب من باشه يا مراقب صنم

‏: امين من حالم خوبه تو حواست به صنم باشه ‏

امين : چشم داداشم ‏

مهديه بهش فشار عصبي وارد شده بود و يه سکته رو هم رد کرده بود . دکتر ميگفت وضعيت قلبش ناميزونه . حالم از خودم داشت بهم ميخوره خير سرم قراربود نزارم کسي اذيتش کن نزارم اشک از چشمانش جاري بشه، اما ببين به سکته رسونده بودمش. دلم ميخواست محمد علي رو خفه کنم اخه به تو چه مهديه تيمارستان چکار ميکرد. سنگيني نگاهي رو حس کردم به سمت نگاه برگشتم محمد علي رو ديدم حرصم گرفت از جام بلند شدم که بهش حمله کنم امين سد بين منو محمدعلي شد

‏: تو اينجا چکار ميکني امدي بکشيش. دلت خنک نشده بيمارستانيش کردي. ‏

محمدعلي : اروم باش امير من پليسم. فقط وظيفه مو انجام دادم همين


romangram.com | @romangram_com