#الهه_غم
#الهه_غم_پارت_132

همه چیت به من مربوطه صلاح دیدم نامزد کنیم.

از این همه زورگویش بغضم گرفته بود.

با بغض گفتم:

-یعنی گفتم عاشقتم گفتم دوست دارم حق نظر دادن ندارم.

صدای پوزخندش اومد.

آرسام:اگه این موضوع رو به تو می سپردم تا یک سال طول می کشید درضمن حالا چرا انقدر ناراحتی مگه تو هم همین و نمی خواستی؟

با حرص گفتم:

-چرا منم همینو می خواستم اما خوشحال می شدم از منم نظر بپرسی.

-حالا که گذشت از این به بعد این لعنتی رو جواب بده فردا صبح می خوایم بریم آزمایش یادت نره.

بدون اینکه بزاره چیزی بگم قطع کرد با غم به تلفن خیره شدم از جام بلند شدم رفتم سرویس بهداشتی بعد حموم.

بیرون اومدم لباسمو پوشیدم جلو آیینه موهامو خشک کردم

پشتم بستم از اتاق بیرون اومدم کسی نبود فکر کنم بابا خواب بود.

صبحونه رو آماده کردم در حال چای ریختن بودم که بابا

وارد شد بهش سلام گفتم که سرشو تکون داد.

هنوز فکرم مشغول همسرش بود یعنی کجاست؟ چای رو مقابلش گذاشتم چند دقیقه بعد بلاخره پرسیدم.

-خانومت چی شد؟

خیلی راحت گفت:

-جدا شدیم.

منو می بینی دهنم باز موند اما چیزی نگفتم بعد صبحانه سرکار رفت وسایل صبحانه رو جمع کردم رفتم تو سالن رو مبل نشستم.

یعنی کی آرسام از این اخلاقش دست بر می داره یک بار خوبه یک بار از سنگم بدتر.

تلفن مو برداشتم شماره سارا رو گرفتم هر چی منتظر موندم جواب نداد دوباره گرفتم.

سارا:بله.

آنیما:سلام.

-شما؟

با این حرفش یکم با شک به شمارش نگاه کردم درست بود که.

-سارا منم آنیما.

-من کسی به اسم آنیما نمی شناسم لطفا مزاحم نشید.

بدون اینکه بزاره چیزی بگم قطع کرد با تعجب به تلفن تو دستم خیره شدم یعنی چی چرا همچین کرد.

دوباره گرفتم.


romangram.com | @romangraam