#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_82


-بله خانوم.

با صدای آروم اضافه کرد:

-اگه ارباب بفهمن اداشونو در آوردین، خونتونو می ریزن خانوم!

با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم:

-جهنم!

با تاسف سری تکون داد و زیر لب گفت:

-ار دست شما جوونا.

ملافه ها رو دادم دستشو گفتم:

-یه دست روکش و ملافه و پتو جدید بیار،زودتر البته!

با شنیدن چشمی که گفت در رو بستم.هوای اتاق تاریک بود.نگاهی به ساعت انداختم 8 بود.وای یعنی اینهمه طول کشید؟ فقط همین چند تا کار؟کلیدای برقی که کنار در بود رو زدم،روشن نمی شد.اه این لامپ هم سوخته بود.انقدر همونجوری اونجا وایسادم که صدای در اومد.

-نازگل رفتی بسازی؟

-ببخشید خانوم باید یه چیزی مناسب پیدا می کردم.

romangram.com | @romangram_com