#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_83


به ملافه و بالشت ها و پتویی که آبی و سفید بود نگاه کردم،درست رنگ مورد علاقه خودم،رنگ آرامش!لبخندی به لبم اومد.با همون لبخند گفتم:

-من که بالشت نمی خواستم.

-می دونم خانوم اما اون بالشت ها کهنه شدن اینا مناسب ترن.

لبخندی به مهربونیش زدم.یاد لامپ که افتادم سریع گفتم:

-راستی نازگل یه لامپ و چهار پایه ای چیزی بیار.

کمی فکر کردم و گفتم:

-و یه جارو گرد گیر و جارو برقی اگه دارین.

چشمی گفت و رفت.وسایل تخت رو برداشتم و بردم تو اتاق.بالشت های قدیمی رو برداشتم و گذاشتمشون بیرون جلوی در.تخت رو با ملافه ها و بالش های جدید مرتب کردم و لبخندی از رضایت زدم.با تقه ای که به در خورد بلند شدم و در رو باز کردم.

-بفرمائید خانوم همه چی آوردم.

-ممنون!

سریع وسایل رو گذاشتم تو اتاق.اول از همه لامپ..چهارپایه رو گذاشتم و رفتم روش ، دستم به زحمت به به یه وجبیش می رسید.

-بیا پایین تا خودتو به کشتن ندادی.

romangram.com | @romangram_com