#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_489


پرهام خندید و آروم بینی پویا رو کشید؛با مهربونی که تا حالا ندیده بودم گفت:

-همون بابایی قشنگتره.

پویا ذوق زده دستاشو بهم کوبید و گفت:

-آخ جون پس بابایی خودمی!

با خنده به ذوق زدگیش نگاه می کردم.انقدر ذوق زده بود که حتی منو ندید.با چشم دنبال مامان گشتم اما پیداش نکردم.رو به فواد که همراه با پویا وارد اتاق شده بود گفتم:

-پس مامان کو؟

سری تکون داد و گفت:

-بهش گفتم شما بعد از جشن میاید شهر،دیگه نیومد.گفت سختمه.

آهانی زیر لب گفتم و سمت پویا و پرهام برگشتم.نگاه هردوشون بهم بود.با خنده رو به پویا گفتم:

-بلاخره منم دیدی؟

خنده ی با مزه ای تحویلم داد و گفت:

-بعله مامانی!

romangram.com | @romangram_com