#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_488


زمزمه کردم:

-اما تو اربابی!

-اوه فراموشش کن!دیگه خسته شدم.دلم میخواد فقط خودمون باشیم و مسئولیت زندگی خودمون.همه زمینا رو با قیمتای مناسب به مردم ده میفروشم و از اینجا می ریم.البته قبلش می برمت شهر چند ماهی رو باید خونه فواد بمونیم تا کوچولومون رو به دنیا بیاری بعد میریم یه خونه باغ بزرگ تو یه گوشه دنج از شهر.بهت قول میدم!

باور حرفایی که شنیدم واسم سخت بود اما باید باور می کردم،چون قلبم می خواست باورش کنم.آروم قلبشو بوسیدم!خودشو ازم جدا کرد و جلوم زانو زد.با تعجب به کارش نگاه می کردم.با لبخند دستشو سمتم گرفت و گفت:

-نیاز میخوام این بار بدون هیچ اجباری،با اختیار خودت جوابمو بدی.

بعد از کمی مکث گفت:

-حاضری بقیه عمرت رو با آدمی زندگی کنی که محبتو از تو یاد گرفته؟

-بابایی؟

صدای شیرین و بچگانه پویا تو پذیرایی پیچید.دوتایی سمتش برگشتیم که با دو خودش رو به پرهام رسوند و بغلش کرد.آروم گفت:

-دلم برات تنگ شده بود بابایی!

بعد انگار چیزی یادش اومده باشه،خودشو کمی جدا کرد و آروم گفت:

-یعنی پرهام خان!

romangram.com | @romangram_com