#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_490
دست پرهام دوباره سمتم دراز شد.دست پویا هم تو دست پرهام قرار گرفت.هردوشون با لبخند بهم نگاه می کردن.چشمامو یستم.هیچ اجباری نیست؛از هیچ سمتی!آروم چشمامو باز کردم و لبخندی زدم.دست سالممو تو دستاشون گذاشتم و با قطره اشکی که از شوق بود گفتم:
-بدون هیچ اجباری،با اختیار تام میگم:بــــــــــــله!
با شوق گفت:
-یه دنیا ممنون تو و مهربونیتم!
بوسه ی آرومی رو دستم زد.
==============
تو لباس عروس و با یه دست باندپیچی شده ،کنار داماد رویاهام وایسادم.کسی که یه روزی با اجباری که اختیارش با من نبود و اختیاری که از رو اجبار بود باید باهاش ازدواج می کردم ولی حالا با همه ی وجودم کنارشم.پویا جلوم وایساده و دستمو رو شونه هاشه.پرهام هم دست چپشو به شونه ی راستم گرفت و دست دیگه اش رو تو جیبش گذاشت.منو به خودش چسبوند و آروم زیر گوشم گفت:
-خنده هاتو از این لحظه خودم می سازم!
لبخندی از ته دل زدم و لبخند شادی که رو لبای پرهام بود.یک دو سه...چیک چیک..یه عکس چهار تایی و شروع یه زندگی جدید...
romangram.com | @romangram_com