#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_486


نگاهم سمت دستش کشیده شد.آروم دستکش رو از دستش بیرون آوردم؛با دیدن اونهمه خونی که دستشو گرفته بود کلافه پرسیدم:

-چیکار کردی؟

دستشو از دستم کشید و گفت:

-مگه برات مهمه؟مهم نیست!

اشک دوباره تو چشماش جمع شده بود و این بار با سرعت بیشتری پایین می ریختن.

*

نیاز-مگه برات مهمه؟مهم نیست!

به چشماش نگاه کردم که اشکام سرازیر شد.با دیدن اشکام خیره شد بهم.نمیدونم کی منو بین دستاش گرفت؟ولی محکم گرفت و آروم زمزمه کرد:

-چرا گریه میکنی هان؟

جوابشو ندادم.نمی تونستم جوابشو بدم.نمی تونستم خنده های چند لحظه پیشش رو فراموش کنم.بوسه ای به سرم زد و گفت:

-دیوونه گریه نکن!

انگار این حرف،متضادترین عمل رو توم به وجود میاورد؛هق هقم بلند تر شد.واسه چی گریه نکنم؟میخوام گریه کنم.گریه برای تبریکی که پدر طناز به پرهام گفت، واسه لبخندش.صدای زمزمه وارش تو گوشم پیچید:

romangram.com | @romangram_com