#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_485
آقای سخاوت لبخندی زد و گفت:
-اوه حتما از این بهتر نمیشه که تو مراسمی به این خوبی حضور داشته باشیم.
منو تو آغوش گرفت و در حالی که با دستش آروم به پشتم ضربه می زد گفت:-مبارکه پسرم به پای هم پیر شید!
لبخند پر از آرامشی رو لبم نشست.گوشه ی چشمم حرکت چیزی رو حس کردم؛نگاهمو به اون سمت دادم.با دیدن نیاز که گوشه پالتوش خونی بود و شکمش رو بسته بود،کلی فکر عجیب غریب به سرم زد. سریع از پدر طناز جدا شدم و با تمام سرعت سمتش دویدم.راهشو سمت پله ها گرفته بود که دستشو کشیدم.با تعجب و نگرانی که همراهش بود گفتم:-نیاز این خون چیه؟چی شده؟کجا بودی؟چرا شکمتو بستی؟؟
با صدای خفه ای گفت:
-بچت خوبه؟
عصبی دستشو کشیدم و سمت خودم برگردوندمش.با دیدن اشکای رو صورتش اخمام تو هم رفت و گفتم:
-من حال خودتو پرسیدم نه بچه! این خونه واسه چیه؟
جوابی بهم نداد و روشو ازم برگردوند.قبل از اینکه کامل برگرده اون دستشو گرفتم و سمت خودم برگردوندمش که آخش هوا رفت.با تعجب خیره شدم بهش و آروم پرسیدم:
-چی شد؟
با صورت مچاله شده از درد گفت:
-دستم...
romangram.com | @romangram_com