#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_484


- من هیچ علاقه و احساسی به دختر شما ندارم.این ازدواج هم نقشه ای بود از نقشه های عمه ام که حالا بین ما نیست.من زن دارم و باید بگم بیشتر از هر کس دیگه ای تو این دنیا دوسش دارم. الان هم خانوم من حاملست و بچمون تو راهه.اینا رو می دونستید ولی از این جهت میگم که حالا بدونید اگه من با دختر شما ازدواج کنم، هیچ توجه و محبتی از سمت من نمی بینه و تنها چیزی که از من خواهد داشت،یه اسم تو شناسنامشه. اگه هم می بینید دارم راجع به این مسئله باهاتون صحبت می کنم دلیلش اینه که من نسبت به اسمی که رو دختر شما گذاشته شده احساس مسئولیت می کنم؛ولی باید اینا رو می دونستید که شما تصمیم بگیرید این عروسی انجام بشه یا نه؟

نگاه شوکه ی پدر طناز باعث شد حس بدی داشته باشم؛سرمو پایین انداختم.بعد از مدتی سکوت صدای متعجب آقای سخاوت تو گوشم پیچید:

-که اینطور...

نفس صداداری کشید و از جاش بلند شد.خومو برای هر چیزی آماده کردم:کتک،داد و بیداد ، بد و بیراه و ... هرچیز بدی به فکرم رسید.طپش قلبم بالا رفت.فوقش میگه باید با دخترم ازدواج کنی دیگه،فوقش اینه دیگه.با دستی که رو شونم نشست تفکراتم قطع شد و سرمو بلند کردم.آقای سخاوت با لبخندی که رو لب داشت گفت:

-مرد باش!چرا استرس داری؟حرفات حقه.اتفاقی بین تو و طناز نیفتاده که نگرانش باشم.فقط در حد یه حرف بوده.پاشو! پاشو برو دست زنتو بگیر و زندگی کن! ما هم دیگه کم کم رفع زحمت می کنیم.

طناز-بابا...؟

آقای سخاوت با جدیت گفت:

-همینی که من گفتم.

خانوم سخاوت هم با مهربونی لبخندی زد و گفت:

-پرهام خان ! شما همیشه برای ما قابل احترامی و این کارت چیزی بود که شاید زودتر از اینا انتظارشو داشتم.چرا دروغ؟!منم با این ازدواج موافق نبودم.

لبخندی رو لبم نشست و از جام بلند شدم.نگاه قدردانانه ای بهشون انداختم و گفتم:

-واقعا از اینکه موقعیتم رو درک کردین ممنونتونم.ولی خواهش میکنم بمونید.می بینید که اینجا ها رو تزیین کردم؛میخوام براش یه عروسی بگیرم،چیزی که به وقتش واسش کم گذاشتم.

romangram.com | @romangram_com