#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_482


دستمو کشید و منو سمت خودش برگردوند.با دیدن چهرم اخماش تو هم رفت!

-من حال خودتو پرسیدم نه بچه!

*

پرهام(ساعاتی قبل)

فواد_پرهام خودت که حرفاشو شنیدی گفت دوست داره گفت حاضره تو رو ببخشه.دیگه این حرف زدنت با طناز و خونوادش چیه؟

_فکر کردی من دوسش ندارم ؟ بخدا دوسش دارم ! همه این کارام که کردم فقط و فقط برای این بود که اگه نتونستم خونواده ی طناز رو راضی کنم ، غصه نخوره . چاره ی دیگه ای ندارم. عمه اسم منو گذاشته رو دختر اون خانواده ...

نگاه نگرانی بهم انداخت و گفت:

_به خودتون ظلم نکن!

با لبخند ناراحتی ،دستشو رو شونم گذاشت و گفت:

_موفق باشی داداش!

لبخند نصف و نیمه ای زدم که با شنیدن صدای ماشین از رو لبم محو شد.استرس بدی کل وجودمو گرفته بود؛استرسی که قابل کنترل نبود.برای خلاصی از اون حال نفس عمیقی کشیدم و سمت ماشین به راه افتادم.با پیاده شدنشون سعی کردم لبخند گرمی بزنم و بهشون خوش آمد بگم،اما فکر نمی کنم موفق بوده باشم!

-سلام آقای سخاوت خوش اومدین!

romangram.com | @romangram_com