#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_481


-من دوست دارم!به اندازه تمام اخمات دوست دارم!به اندازه ی صداقت همه محبتات دوست دارم!

تیکه ای از قندیل شکست و با فاصله ی چند وجبیم خورد رو زمین و شکست.خون همه دستمو گرفته بود.دو زانو رو زمین افتادم و با هق هق زار زدم:

-پرهام من...

هق هق اجازه حرف زدن نمی داد.بلند بلند هق هق می زدم.دستم تازه دردش شروع شد.درد دستم و درد دلم با هم!نفسای عمیق کشیدم.تو با خودت مشکل داری نیاز، نه با این بچه.به سختی از جام بلند شدم و با دستای سالمم اشکامو پاک کردم.بغضم هنوز سبک نشده بود.گوشه ی پالتوم خونی شده بود.

نگاهی به دستم انداختم.انقدر خونی بود که حتی نمی دونستم جاهای زخم کجاست؟دستکش رو به سختی به دستم پوشوندم.درد دلم هر لحظه بیشتر می شد.نیاز تو لجبازی، این بچه چه هیزم تری بهت فروخته؟هان؟نفسای عمیق کشیدم و به سختی به راه افتادم.راه اومده رو به سختی برگشتم.با دیدن در عمارت،بی اینکه حواسم باشه ممکنه پا تو جشنشون بذارم سریع در رو باز کردم.گرمایی که به صورتم خورد باعث شد آرومتر شم.دکمه های پالتوم رو باز کردم و نگاهی به شکمم انداختم.کمی جلو اومده بود.کمی که نه نسبت به قبلم خیلی جلو اومده بود. روش دست کشیدم و آروم زمزمه کردم:

-میدونم الان نمیتونی هیچی رو بفهمی فقط مامان رو ببخش و قوی باش،خواهش میکنم قوی باش!شالم رو از دور گردنم باز کردم و شل دور کمرم بستم.می دونستم الان به گرما نیاز داره.به آرومی قدم گذاشتم به پذیرایی که نگام افتاد به پرهام و پدر طناز که همدیگه رو تو آغوش گرفته بودن.لبخند پرهام و حرف پدر طناز:

-مبارکه پسرم به پای هم پیر شید!

باعث شد سر جام خشکم بزنه.خیره شده بودم بهشون که نگاه پرهام بهم افتاد و بعد نگاهشو پایین داد.با چشمای گرد از پدر طناز جدا شد و سمتم اومد.به خودم اومدم.سمت پله ها برگشتم اما قبل از انجام هر کاری دستی دستمو قفل کرد و صدای متعجب پرهام:

-نیاز این خون چیه؟چی شده؟کجا بودی؟چرا شکمتو بستی؟؟

اشک از گونه هام چکید.فقط نگران بچشه،فقط !دیدی فقط نگاهش به شکمت افتاد؟صورتتو ندید، غمتو ندید،هیچی رو ندید، فقط شکمت رو دید!

با صدای خفه ای گفتم:

-بچت خوبه...

romangram.com | @romangram_com