#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_480
این سه روز، زودتر از چیزی که فکر می کردم گذشت.حالا اگه یه اتفاق خوب قرار بود بیفته، این سه روز اندازه سیصد سال می گذشت.از پنجره اتاق رو به ورودی حیاط زل زدم به بیرون.زن و مرد میانسالی از ماشین پیاده شدن و بعد طناز.نگاهم چرخید به پرهام.به گرمی باهاشون دست داد.غم عجیبی رو دلم نشست.یعنی همه چی تمومه؟بغض بدی گلومو گرفت.نمیتونم بمونم و تحمل کنم.باید برم!نباید ببینم!نگاهی به زمینی انداختم که یکدست با برف پوشیده شده بود.تحمل سرما آسونتره نیاز.فقط برو!
سریع سمت اتاقم حرکت کردم.پالتو و شال گردنی رو برداشتم.گور بابای طناز!اه لعنتی!سمت در پشتی ساختمون حرکت کردم و از فضا دور شدم.سوز شدیدی رو صورتم حس کردم.صورتمو بیشتر پشت شال گردن مخفی کردم.با قدمای کمی تند از عمارت فاصله گرفتم و به سمت مخفی گاهم حرکت کردم.پرهام؟فقط بخاطر یه حرفم باید اینجوری باهام برخورد می کردی؟بخدا دوست دارم، بخدا محبتات رو باور دارم،فقط...نمیدونم چم شده بود؟!کاش می فهمیدی و می بخشیدی!کاش این ازدواج لعنتی رو کنسل می کردی!
تمام راه به پرهام فکر می کردم.به چیزایی که روزی هزار بار با خودم تکرار می کردم و تنها آرزوم این بودکه پرهام صدای ذهنمو بشنوه و پشیمون شه.اما امکان نداشت!هیچکس همچین قدرتی نداره،هیچکس.
رو سنگ مخفی گاهم نشستم.بعضی جاها قندیل بسته بود.آروم خودمو بغل کردم.بغض تو گلوم دوباره سرباز کرد.فکر کن الان طناز میره تو اتاق ما.سرمو تکون دادم اتاق ما نه، اتاق اونا.دیگه اتاق من نیست،دیگه من هیچ سهمی از پرهام ندارم.قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم چکید.بعد میره لباس عروس رو می پوشه، پرهام بهش می خنده میگه چقد خوشگل شدی.اشکای بعدی روونه شد.بعد با خنده دست همو می گیرن و یه جشن بزرگ!میخ واست امروز خونه رو تزیین کنه.دیشبو یادته کلی به خودش رسید؟یه دوش یک ساعته،صورت اصلاح شده،لبخندایی که رو لبش بود!اشکام بی وقفه پایین میومد.
یادته سر عقد خودتون با همه اخمش چقدر جذاب بود حالا که دیگه...سرمو به دوطرف تکون دادم.شیطونیاتو یادته؟عصبی می شد و تو می خندیدی.هق هقم بلند شد.یادته تو می خندیدی؟اصن خنده های خودتو یادته؟با شادی می خندیدی!یادته گفت این آخرین لحظه هایی که می خندی؟دیدی حرفش عملی شد؟بلند بلند گریه می کردم.پس چرا دوسش داری؟چرا؟
کلافه از جام بلند شدم.دلم می خواد از همه چی خالی شم.دستکشامو از دستم در آوردم.نگاهی به دیوار روبروم انداختم.خودتو خالی کن!دیوار سرت داد نمیزنه،دیوار ناراحت نمیشه ،سرش داد بزن، بزنش!با هق هق سمت دیوار رفتم.آروم بهش مشت زدم.دستام سر بود.مشت محکمتر.من پرهام رو دوسش دارم!مشت محکمتر.با بغض گفتم:
-دوست دارم!
مشتای محکم و پیاپی.محکم و محکمتر مشت میز دم و فریاد می زدم:
-من دوست دارم!من توی لعنتی رو دوست دارم پرهام!من توی بی رحم رو دوست دارم!
مایع قرمز رنگی دور انگشتام پیچید ولی هیچی حس نمی کردم ،هیچ دردی!محکمتر مشت می زدم به دیوار و با تمام توان داد می زدم:
-من عاشقتم پرهام بفهم!من دوست دارم!
هق هقم بلندتر شد:
romangram.com | @romangram_com