#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_479


-یعنی ندیدیش؟

هول گفتم:

-نه بخدا!

-قصدشو که داشتی.

-نه!

با چشمای گرد شده گفت:

-نه؟پس سر کمد من چیکار می کردی؟

کلافه گفتم:

-هیچی!

پریدم رو تخت و پتو رو سرم کشیدم.بدجور ضایع شدی!لبمو گاز گرفتم.صدای پرهام رو شنیدم:

-نیاز یه بار دیگه دست زدی نزدیا!هی هرچی هیچی نمیگم...

چقدرم که هیچی نمیگی.اصن بذارشون در کوزه آبشو بخور.یخوام چیکارش کنم اصن؟اه!با حرص تو دلم گفتم پرهام خیلی بدی،خیلی بد!کاش چیزی به اسم غرور نمی موند واسم، اونموقع به پات میفتادم که با طناز ازدواج نکنی.اشک رو گونم چکید.چرا انقد بد شانسم؟خدایا این چه تقدیریه؟با کدوم عدالتی؟من به درک به این بچه رحم کن!خدایا بهونه بچه رو باور نکن، به دل من رحم کن!

romangram.com | @romangram_com