#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_477
سرمو پایین انداختم و خفه گفتم:
-من نامردم که باورش نکردم!
-من نامردم که باورش نکردم!
بعد از کمی سکوت گفت:
-نیاز؟ببخشش!این بچه ما خل وضعه حرفاشو به دل نگیر.
پوزخندی زدم و آروم از جام بلند شم .از اتاق خارج شدم.واقعا من چم شده؟چرا دوسش دارم آدمیو که بی رحمه؟من نباید دوسش داشته باشم،نباید...کلافه سمت اتاقم راه افتادم.دلم می خواست خودمو تو اتاقم حبس کنم.دلم م یخواست تنها باشم.هیچکس نباشه!هیچکسه هیچکس!باید با وجود این عضو جدید خانواده کنار می اومدم.باید تحملش می کردم..چرا باید نیاز؟تو از کی تا حالا به بایدها عمل میکنی؟
به در اتاق رسیدم و آروم درو باز کردم.نگاهم سمت صندلی پرهام کشیده شد.صندلی ای که روزهاست شده جای نشستن و خوابیدنش.جایی برای دوری از من!ناخواسته سمت صندلیش رفتم و روش دست کشیدم.چرا ازم دوری میکنی؟چرا بهم حق نمیدی؟چرا میخوای اینجوری تنبیهم کنی؟چرا پرهام؟آروم رو صندلی نشستم و زل زدم به تنها نقطه ای که از اونجا تو دید بود.یه گوشه از حیاط ،سبزه های یخ زده از سرما که به سفیدی می زدن.
آروم چشمام رو بستم.تو وقتی اینجا می شینی به چی فکر می کنی؟به منی که خوردت کردم؟یا شاید...اصن واست ارزش فکر کردن دارم؟بخاطر غرور مردانه ای که شکست منو ببخش!بهم خورده نگیر!آه خفه ای کشیدم.نمی دونم چقدر تو اون حالت بودم که با صدای در سریع از جام بلند شدم.پرهام با دو تا کاور لباس وارد اتاق شد با دیدن من با تعجب پرسید:
-تو اونجا چیکار می کنی؟
هول شدم و سریع گفتم:
-هیچی میخ واستم ببینم رو صندلی به چی نگاه می کنی؟
سری تکون داد و سمت کمد حرکت کردآروم و خونسرد گفت:
romangram.com | @romangram_com