#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_471


با حفظ همون نگاه گفت:

-راستشو بخوای، نه!به حرفی که شنیدم شک می کردم ولی به تو...نه!

خشک بهش زل زدم.نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم.محکمی حرفاش اجازه نمی داد از جام تکون بخورم.ازم دور شد و رو صندلیش نشست.بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

-حالا شنیدی،برو!تنهام بذار!

صدای قلبمو نمی شنیدم.اشکامو پاک کردم و با قدمای آروم سمت در حرکت کردم.واقعا تقصیر من بود؟یعنی من...وقتی به در رسیدم صدای پرهام تو گوشم پیچید:

-سه روز دیگه خونواده ی طناز میان اینجا.از اتفاقا خبر ندارن.برای عروسی میان.

چشام گرد شد.با صدای خفه ای گفتم:

-خب؟

-خب نداره که!گمونم باید عضو جدیدی رو تو این خونه بپذیریم.

چشمامو محکم بستم.دیگه هیچ حسی تو پاهام نبود واسه راه رفتن.به زحمت در رو باز کردم.چهره ی متعجب فواد پشت در باعث شد اشکام بریزن.گوش وایساده بود.یعنی شنیده بود تحقیر شدنمو.آروم ازکنارش زدم بیرون.دستمو به دیوار گرفتم.

-خوبی؟

جوابشو ندادم.پاهام دیگه قدرت نگه داشتن وزنمو نداشت.همونجا کنار در به دیوار تکیه دادم و نشستم.بغض باعث شده بود نتونم درست نفس بکشم.زانوهامو جمع کردم و سرمو گذاشتم روش.صدای محکم بسته شدن در اتاقو بعد فریادای فواد:

romangram.com | @romangram_com